معرفی کتاب: کشتی پهلو شکسته اثر استاد سید مهدی شجاعی

رنج نامه پهلو شکسته

بخش حاضر برگرفته از کتاب ارزشمند کشتی پهلو گرفته استاد ارجمند سید مهدی شجاعی است که با نگارشی زیبا گوشه ای از درد و رنج بانوی بزرگ اسلام ومادر مظلومیت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را بیان میکند پس بر خود وظیفه دانستیم خلاصه ای از آن را در قالب رنج نامه آنحضرت تقدیم تمام دلسوختگانش نماییم .

((تقدیم به خاک پای مادر مظلومیت فاطمه زهرا سلام الله علیها))

مقدمه

ولادت زهراى مرضیه (سلام الله علیها)

ام ابیها (سلام الله علیها)

سرور زنان عالم

وداع با پدر

فراق پدر

سقیفه و خیانت

خشم فاطمه (سلام الله علیها)

دوران غربت و پیمان شکنى

آتش ظلم بر خانه وحى

شهادت دخت پیامبر (صلّى الله علیه وآله وسلّم)

سوز دل

منابع

::تهیه و تنظیم::گروه فرهنگی نینوا (سایت رهبران شیعه)

معرفی امام سجاد (علیه السلام)

ولادت

چهارمین امام معصوم،حضرت علی بن الحسین علیه‌السلام، شخصیتی که جدّ بزرگوارش، حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام، او را بهترین فرد روی زمین بعد از پدرش معرفی نموده‌ است، در مدینه منوره در سال 38 هجری چشم به دنیا گشودند.
مادر امام شهربانو، دختر یزدگرد سوم ـ آخرین پادشاه سلسله ساسانی ـ بوده است.

دوران زندگی

امام سجاد دارای القاب و کنیه‌ها ی متعددی است که در کتب روایی و تاریخی ذکر شده است. دوران کودکی امام، در زمان جدّ بزرگوارش، حضرت امیر المومنین، و عموی ارجمندش، امام حسن مجتبی، گذشت. دوره‌ی نوجوانی اش را تا شهادت پدر بزرگوارش، حضرت امام حسین، که حدود ده سال به طول انجامید در خدمت پدر گذراند. امام سجاد دارای چند همسر و فرزند بوده است.

بر اساس دلایل و برهان‌های روشن و قطعی، در امامت علی بن الحسین علیه‌السلام هیچ جای شکی باقی نیست.

مقاطع زندگی

زندگی پربرکت حضرت سجاد علیه‌السلام را پس از دوران کودکی و نوجوانی می‌توان به چند مقطع تقسیم کرد:

-- همراهی با امام حسین علیه‌السلام از مدینه به کربلا تا هنگام شهادت
-- پس از شهادت پدر تا ورود به مدینه (رهبری نهضت پس از پدر)
-- حضور در مدینه تا وفات

شهادت

امام پس از 35 سال مجاهده در میدان‌های مختلف که تجسم جهادی به مراتب سخت‌تر و جانکاه‌تر از جهاد رویاروی دشمن در میدان نبرد بود، با زمینه‌سازی فعالیت‌های گسترده فرزند و نوه معصوم خود، امام باقر و امام صادق علیهما السلام، و استقلال کامل مکتب حیاتبخش امامت که همان اسلام ناب بود، و انسجام بخشیدن به جامعه‌ی شیعی، به دست ولید بن عبدالملک مسموم شد و روح مطهرش به عالم قدس پر کشید. شهادت امام چهارم، مدینه و سایر جوامع اسلامی و عموم شیعیان را در غمی جانکاه فرو برد.

مدفن مقدس حضرت ، بقیع، در جوار عموی بزرگوارش، حضرت امام حسن مجتبی علیه السلام، است. و کلام آخر زمزمه صلوات خاص آن امام است: " السلام علیه و یوم ولد و یوم استشهد و یوم یبعث حیا. "

daneshnameh.roshd.ir

وقایع شام غریبان

وقایع شام غریبان

سوختن خیمه ها

وقتی نام عاشورا به گوش می‌رسد، آتش سوزناكی از غم، دل را در بر می‌گیرد و اشك، امان را می‌برد. وقایع دردناك عاشورا تا بعد از ظهر كه هنگامه شهادت امام حسین علیه السلام بود یكسری جنایات را به خود دید و از شهادت امام حسین (علیه السلام) به بعد سرزمین كربلا شاهد فجایع و جنایاتی خاص در مورد اهل بیت پیامبر بود.

سال 61 ه.ق عصر روز دهم محرم لشكر یزید بعد از این كه امام حسین (علیه‌السلام) را به شهادت رساند به دستور فرماندهان خود دست به غارت و آتش زدن خیمه‌ها و آزار و اذیت خاندان نبوت زدند.

آن نامردان به سوی خیمه‌های حرم امام حسین (علیه‌السلام) روی آوردند و اثاث و لباسها و شتران را به یغما بردند و گاه بانویی از آن اهل‌بیت پاك با آن بی‌شرمان بر سر جامه‌ای در كشمكش بود و عاقبت آن لعنت شدگان الهی جامه را از او می‌ربودند.(1)

دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و حریم او از خیمه‌ها بیرون آمده و می‌گریستند و در فراق حامیان و عزیزان خود شیون و زاری می‌نمودند.

بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.

بعد از این اموال اهل‌بیت را با سر و پای برهنه و لباس به یغما رفته به اسیری گرفتند. و آن بزرگواران را از كنار پیكر امام حسین (علیه‌السلام) گذراندند. وقتی نگاه اهل‌بیت به كشته‌ها افتاد فریاد كشیدند و بر صورت خود زدند.(2)

بعد از به اسارت گرفتن اهل بیت، عمر سعد ملعون در میان یارانش فریاد كشید: چه كسی حاضر است كه اسب بر پشت و سینه حسین (علیه‌السلام) بتازد! ده نفر داوطلب شدند و پیكر مطهر امام حسین(علیه‌السلام) را با سمّ اسبان لگدكوب كردند.(3)

در عصر عاشورا عمر سعد سر مبارك امام حسین(علیه السلام) را با خولی بن یزید اصبحی و حمید بن مسلم ازدی نزد عبیداله بن زیاد به كوفه فرستاد و سرهای یاران و خاندان او را جمع كرده (كه هفتاد دو سر بود) و به همراهی شمر بن ذی‌الجوشن و قیس بن اشعث به كوفه فرستاد.(4)

سپس كشته‌های خودشان را جمع كرده و دفن نمودند ولی جنازه بی سر و زیر پای اسبان لگدكوب شده امام حسین (علیه‌السلام) و یارانش تا روز دوازدهم محرم عریان در بیابان كربلا بود تا این كه توسط قبیله بنی‌اسد و به راهنمایی امام سجاد (علیه‌السلام) دفن شدند.(5)

شب یازدهم محرم را گویا اسرای اهل‌بیت در یك خیمه نیم‌سوخته سپری نمودند در این رابطه در مقاتل چیزی از احوال اهل‌بیت (علیهم‌السلام) نقل نشده ولی می‌توان تصور كرد كه چه شب سختی را بعد از یك روز پر سوز و از دست دادن عزیزان و غارت اموال و اسارت و سوختن خیمه‌ها و اهانت‌ها و ... داشته‌اند.

عمر سعد ملعون در روز 11 محرم دستور حركت از كربلا به سوی كوفه را می‌دهد و زنان و حرم امام حسین (علیه‌السلام) را بر شتران بی‌جهاز سوار كرده و این امانت‌های نبوت را چون اسیران كفّار در سخت‌ترین مصائب و غم و غصه كوچ می‌دهند.(6)

در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم.

شاعر عرب این مصیبت عظما را به رشته نظم در آورده:

"یصلى على المبعوث من ..."؛ این قضیه بسیار شگفت‌آور است كه مردم بر پیغمبر مبعوث كه از آل هشام است، تحیت و درود بر روح پاكش می‌فرستند و از طرف دیگر، فرزندان و خاندان او را به قتل مى‌رسانند!!(7)

در هنگام حركت از كربلا عمر سعد دستور داد كه اسرا را از قتلگاه عبور دهند. قیس بن قرّه گوید: هرگز فراموش نمی‌كنم لحظه‌ای را كه زینب دختر فاطمه (سلام‌الله علیها) را از كنار كشته بر خاك افتاده برادرش حسین عبور دادند كه از سوز دل می‌نالید ... و امام سجاد (علیه‌السلام) می‌فرماید: ... من به شهدا نگریستم كه روی خاك افتاده و كسی آنها را دفن نكرده، سینه‌ام تنگ شد و به اندازه‌ای بر من سخت گذشت كه نزدیك بود جانم بر آید و عمه‌ام زینب وقتی از حالم با خبر شد مرا دلداری داد كه بی‌تابی نكنم.(8)

(گویا اسرای كربلا را دوبار به قتلگاه می‌آورند، یك دفعه همان عصر روز عاشورا بعد از غارت خیمه‌ها و به درخواست خود اسرا و یك بار هم در روز یازدهم محرم هنگام كوچ از كربلا و به دستور عمر سعد و این كار عمر سعد شاید به خاطر این بود كه می‌خواست اهل‌بیت (علیهم‌السلام) با دیدن جنازه‌های عریان و زیر آفتاب مانده شكنجه روحی به اسرا داده باشد.)

خيمه هاي سوخته

بعد از این كه روز یازدهم محرم اسرا را از كربلا به سوی كوفه حركت دادند به خاطر نزدیكی این دو به هم روز 12 محرم اسرا را وارد شهر كوفه نمودند گویا شب دوازدهم را اسرا در پشت دروازه‌های كوفه و بیرون شهر سپری كرده باشند.

در اثر تبلیغات عبیدالله بن زیاد علیه امام حسین(علیه‌السلام) و خارجی معرفی كردن آن حضرت، مردم كوفه از این پیروزی خوشحال می‌شوند و جهت دیدن اسرا به كوچه‌ها و محله‌ها روانه می‌شوند و با دیدن اسرا شادی می‌كنند. ولی با خطابه‌هایی كه امام سجاد (علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله علیها) و سایرین از اسرا ایراد می‌كنند و خودشان را به كوفیان و مردم می‌شناسانند و به حق بودن قیام امام حسین (علیه‌السلام) اذعان می‌كنند شادی كوفیان را به عزا تبدیل می‌كنند.

در طول مدتی كه در كوفه و در میان مردم به عنوان اسیر جنگی حركت می‌كردند سرها بالای نیزه بود و اسرا در كجاوه‌ها جا داده شده بودند و آنان كه خیال می‌كردند اسرا از خارجیان هستند و بر خلیفه یزید عاصی شده‌اند، جسارت و اهانت می‌كردند، عده‌ای هم از نسب اسرا سؤال می‌كردند با این وضع وارد دارالاماره می‌شوند و در مجلس عبیدالله بن زیاد كه حاكم كوفه و باعث اصلی شهادت امام حسین، این ملعون جلوی چشم اسرا و مردم با چوب‌دستی به سر مبارك می‌زد و خود را پیروز میدان قلمداد می‌كرد و كشته شدن امام حسین (علیه‌السلام) را خواست خدا قلمداد می‌‌نمود.(9) ولی با جواب‌هایی كه از جانب حضرت زینب و امام سجاد (علیهما‌السلام) می‌شنید بیشتر رسوا می‌شد.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- ابی مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه و متن كامل وقعة الطف، سیدعلی محمد موسوی جزایری، انتشارات بنی‌الزهرا، چاپ اول 1380.

2- سید بن طاووس، اللهوف علی قتلی الطُّفوف، تحقیق و تقدیم شیخ فارس تبریزیان، ص180.

3- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم (در كربلا چه گذشت)، انتشارات مسجد مقدس جمكران، ص 485/ اولین مقتل سالار شهیدان، پیشین، ص349.

4- شیخ عباس قمی، همان، ص486، و شیخ عباس قمی، ص 351.

5- شیخ عباس قمی، همان، ص492/ اولین مقتل، پیشین، ص353.

6- شیخ عباس قمی، ترجمه نفس المهوم، ترجمه محمدباقر كمره‌ای، انتشارات جمكران، ص490/ ابی محنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ص 351.

7- لهوف سید بن طاووس .

8- در كربلا چه گذشت، ص 492 و حسین نفس مطمئنه، محمدعلی عالمی، انتشارات هاد، ص 306.

9- ابن مخنف، اولین مقتل سالار شهیدان، ترجمه وقعة الطف، سید علی محمد موسوی جزایری، ص 361، و ترجمه نفس‌المهموم، پیشین، ص 519.نقل از"tebyan.net "

محکومیت حادثه خونین چابهار

حادثه دلخراش حمله به عزاداران حسینی در چابهار را شدیدا محکوم نموده  واین فاجعه خونین را به رهبر

معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای وخانواده های گرامی شان تسلیت وتهنیت عر ض می نمائیم

 انشاء الله ثمره خون پاک آنها نابودی کامل دشمنان اهل بیت رسو ل مکرم اسلام حضرت محمد (صلی

 الله علیه وآله وسلم)را بزودی برای جهان اسلام به ارمغان خواهد آورد و این کوردلان که مسبب فتنه در

 کیان اسلامی هستند بدانند  بزودی در عذابی که خود هیزم آن را فراهم نموده اند  گرفتار خواهند شد

 "الیس الصبح به قریب "

فلسفه نام گذاری روز عاشورا وتاسوعا

فلسفه اینکه روز عاشورا و تاسوعا را به این نام نهادند چیست ؟آیا تاسوعا و عاشورا قبل از قیام کربلا وجود داشتند؟
در پاسخ این سؤال باید توجه کرد که: تسع در عربی به معنای نٌه و تاسع و تاسوعا به معنای نهم می باشد. چنانکه عشر به معنای ده و عاشورا به معنای دهم می باشد.
اطلاق کلمه عاشورا بر دهم ماه محرم، پس از به شهادت رسیدن حضرت امام حسین و یاران آن حضرت، صورت پذیرفته است و در دوره پیش از اسلام بر دهم ماه محرم عاشورانمیگفتند.کاروان اباعبدالله الحسین علیه السلام در روز دوم محرم به سرزمین مقدس کربلا فرود آمد و تا روز عاشورا در آن سرزمین بودند به لحاظ آن که حوادث مهم کربلا در روز نهم و دهم ماه محرم الحرام اتفاق افتاد این دو روز را برجسته تر نموده و به نام تاسوعا و عاشورا یعنی روز نهم و دهم محرم الحرام نامیدند.
ابن اثیر در کتاب نهایه میگوید: عاشورا یک اسم اسلامی است و ابن درید میگوید: عاشورا یک اسم اسلامی است و در دوره جاهلیت به این نام معروف نبود، (۱).
در مجمع البحرین نیز آمده است: عاشورا یک اسم اسلامی است آنچه پیش از به شهادت رسیدن حضرت امام حسین علیه السلام بود این بود که هم پیامبر اسلام(ص) و هم حضرت علی علیه السلام شهادت امام حسین علیه السلام را در کربلا پیشگویی کرده بودند و حتی امام حسین علیه السلام نیز شهادت خود را پیشگویی کرده بود و به برخی از پیامبران پیشین هم شهادت آن حضرت وحی شده بود، (۲). ولی پیش از اسلام دهم محرم را عاشورا نمیگفتند. ولی پس از آنکه حضرت امام حسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسید، آن روز در میان مردم به روز عاشورا معروف گردید و شیعیان علی علیه السلام آن روز را روز عزا و عزاداری قرار دادند و در مقابل آنان بنی امیه و پیروانشان آن روز را روز جشن و سرور قرار دادند و به تدریج دشمنان شیعه درباره عاشورا احادیثی ساختند تا آن روز را با فضیلت نشان بدهند در حالی که آن روز، روز غم و اندوه است و روز مصیبت و نکبت است، روزی است که بهترین انسان را کشته‏اند، جگر رسول خدا را پاره کرده‏اند و زنان و کودکان پیامبر را به اسارت برده‏اند، آیا اینگونه روز میتواند روز مبارکی باشد؟!
شیخ عباس قمی در مفاتیح الجنان میگوید: روز دهم ماه محرم روز شهادت امام حسین است، روز مصیبت و حزن ائمه اطهار و شیعیان آنان است و شایسته است که شیعیان در این روز مشغول کارهای دنیوی نگردند و مشغول گریه و نوحه باشند و زیارت عاشورا بخوانند.
شیخ عباس قمی به نقل از نویسنده شفاء الصدور میگوید: بنی امیه روز عاشورا را مبارک میدانستند: در این روز برای خود خرید میکردند و خرید را در آن روز سنّت خود کرده بودند، آنان در این روز مراسم عید بر پا میکردند، آن روز را روزه میگرفتند و در آن روز طلب حوائج را مستحب میدانستند و برای همین درباره روز عاشورا فضایل و مناقبی ساخته‏اند و حتی دعائی هم درباره آن درست کرده‏اند که اولش این است: یا قابل توبهٔ آدم یوم عاشورا، یا رافع ادریس الی السماء یوم عاشورا، یا مسکّن السفینهٔ یوم عاشورا یا غیاث ابراهیم من النار یوم عاشورا. اینها را ساخته‏اند. تا امر، مشتبه شود. آنان در سخنرانیهای خود میگویند: هر نبیّ وسیله و شرفی دارد و در روز عاشورا، این شرف زیاد میشود مانند خاموش کردن آتش نمرود برای ابراهیم، قرار گرفتن سفینه نوح به کوه جودی، غرق ساختن فرعون در دریا و نجات حضرت موسی از دست فرعون، نجات حضرت عیسی از دست یهودیان.
شیخ عباس قمی در ادامه میگوید: شیخ صدوق از میثم تمار نقل کرده که میثم تمّار گفت: این امت پیامبر، فرزند پیغمبر خود را میکشند و روز عاشورا را که فرزند پیغمبر را کشته‏اند، روز مبارک قرار میدهند و این کار شدنی است و خواهد شد. راوی میگوید: به میثم گفتم: چگونه آن روز را روز مبارک قرار میدهند؟ گفت: آنان در فضیلت آن حدیث وضع میکنند و میگویند: روز عاشورا روزی است که خداوند توبه آدم را پذیرفته است با اینکه توبه آدم در ذی حجه پذیرفته شده است، آنان میگویند: در عاشورا، یونس از شکم ماهی نجات یافته است، در حالی که در ذی قعده از شکم ماهی نجات یافته است، میگویند: روز عاشورا روزی است که سفینه نوح در کوه جودی قرار گرفت در حالی که روز هیجدهم ذی حجه در کوه قرار گرفت و آنان میگویند: روز عاشورا دریا برای موسی شکافته شد در حالی که در ربیع الاول شکافته شده بود، (۳).

پی نوشت ها:
۱- الصحیح من سیرهٔ النبی، ج ۳، ص ۱۰۶، چاپ جامعه مدرسین.
۲- بحارالانوار، ج ۴۴، ص ۲۲۳ و ص ۲۵۰.
۳- مفاتیح الجنان، ص ۴۷۶، اعمال روز عاشورا، چاپ اول، انتشارات فاطمه زهرا.
http://www.pasokhgoo.ir 

niazpardaz.com

هشتم محرم

امام حسين ( علیه السلام): احاديث پيامبر (ص) و

معصومين(ع) را زودتر به فرزندان خود بياموزيد، قبل از آن كه مخالفان، در آموزش

 فرزندانتان بر شما سبقت بگيرند (و فكر و ذهن بچه هاي شما را از شبهات و عوامل

غفلت و گناه پر نمايند).از کتاب چشمه سار عشق تالیف حسین

انصاریان"موسسه روایت سیره شهدا"

هشتم محرم الحرام
"خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشته‏اند كه در روز هشتم محرم امام حسین علیه‏السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیه‏السلام كلنگی برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام
به میدان رفتن حضرت علی‏ اکبر (علیه السلام )
نوشته‏اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر،از خاندان امام حسین،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود.می‏گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه‏مان را انجام
شبه پیامبر در روز عاشورا
فرزند بزرگ سيد الشهدا و شبيه پيامبر كه روز عاشورا فداى دين شد.مادر على اكبر، ليلا دختر ابى مره بودكنيه اش ابوالحسن ، مادرش ليلى دختر ابى مرة بن مسعود ثقفى ، و مادر ليلى ميمونه دختر ابوسفيان بود، و مادر ميمونه دختر ابى العاص
سیمای حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت علي اكبر (علیه السلام) فرزند ابي عبدالله الحسين(علیه السلام) بنا به روايتي در يازدهم شعبان،(1)سال43 قمري در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامي اش امام حسين بن علي بن ابي طالب (علیه السلام) و مادر محترمه اش ليلي
گفتگوی حضرت علی اکبر با امام حسین و شهادتش در روز عاشورا
راویان واقعه کربلا نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین علیه السلام، از فرزندان، از برادرزادگان، از برادران، از عموزادگان، به میدان برود.
علی اکبر حسین (علیه السلام) اولین شهید کربلا
« علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب »، در اوایل خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمد. وی از جدش علی بن ابی طالب علیه السلام روایت نموده است: مادرش« لیلی» دختر« ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی » است. علی اکبر، در گفتار و وجاهت
هشتم محرم الحرام
"خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشته‏اند كه در روز هشتم محرم امام حسین علیه‏السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیه‏السلام كلنگی برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام
به میدان رفتن حضرت علی‏ اکبر (علیه السلام )
نوشته‏اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده بود،خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر،از خاندان امام حسین،از فرزندان،برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود.می‏گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه‏مان را انجام
شبه پیامبر در روز عاشورا
فرزند بزرگ سيد الشهدا و شبيه پيامبر كه روز عاشورا فداى دين شد.مادر على اكبر، ليلا دختر ابى مره بودكنيه اش ابوالحسن ، مادرش ليلى دختر ابى مرة بن مسعود ثقفى ، و مادر ليلى ميمونه دختر ابوسفيان بود، و مادر ميمونه دختر ابى العاص
سیمای حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت علي اكبر (علیه السلام) فرزند ابي عبدالله الحسين(علیه السلام) بنا به روايتي در يازدهم شعبان،(1)سال43 قمري در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامي اش امام حسين بن علي بن ابي طالب (علیه السلام) و مادر محترمه اش ليلي
گفتگوی حضرت علی اکبر با امام حسین و شهادتش در روز عاشورا
راویان واقعه کربلا نوشته اند تا اصحاب زنده بودند، تا یک نفرشان هم زنده بود، خود آنها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین علیه السلام، از فرزندان، از برادرزادگان، از برادران، از عموزادگان، به میدان برود.
علی اکبر حسین (علیه السلام) اولین شهید کربلا

« علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب »، در اوایل خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمد. وی از جدش علی بن ابی طالب علیه السلام روایت نموده است: مادرش« لیلی» دختر« ابی مرة بن عروة بن مسعود ثقفی » است. علی اکبر، در گفتار و وجاهت

"وبلاگ راز خون"

حضرت علی اصغر باب الحوائج

حضرت علی اصغر علیه السلام

يكى از فرزندان امام حسين‏ (ع) كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تاب‏ شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، كسى جز اين كودك نمانده ‏است. نمی ببينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟ در"نفس المهموم" آمده است كه‏ فرمود: " ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل‏"در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله ‏آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر (ع) را دريد. امام حسين‏(ع‏) خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1)

در كتابهاى مقتل، هم از"على اصغر"(ع) ياد شده،هم از طفل رضيع (كودك‏ شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است، اختلاف است.

در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين كودك شهيد، آمده است: "السلام على عبد الله بن ‏الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح‏ بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى‏".(2) و در يكى از زيارتنامه‏ هاى ‏عاشورا آمده است:" و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به" ز اين كودك،با عنوانهاى‏ شيرخواره، شش ماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و...ياد می ‏شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده می ‏شود.

طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند   

    آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست

"على اصغر، يعنى درخشانترين چهره كربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين ‏زاويه شهادت... . چشم تاريخ، هيچ وزنه ‏اى را در تاريخ شهادت، به چنين سنگينى نديده‏ است."(3) على اصغر را باب الحوائج می ‏دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، امّا مقامش نزد خدا والاست. (4)

در گلخانه شهادت را می گشايد كليد كوچك ما

 

شهادت حضرت علی اصغر (ع)

در بيان تعداد اولاد حضرت امام حسين (ع)

 

______________________________

1-معالى السبطين،ج 1،ص 423.

2-بحار الانوار،ج 45،ص 66.

3-اولين دانشگاه و آخرين پيامبر،شهيد پاك نژاد،ج 2،ص 42.

4ـفرهنگ عاشورا،جواد محدّثی.

"برگرفته از سایت امام حسین (علیه السلام)"

 

معرفی 40تن از شهدای کربلا

سرويس انديشه جهان به نقل از فضاي مجازي:
ياران حسين (ع) آنچه در دشت تفتيده نينوا به جاي آوردند، آبياري تا ابد نهال جوان اسلام بود و آنچه در پاي مولاي خويش بذل كردند، جانشان. آنان تا ابد، بهترين اصحاب و نمونه ترين شهيدان راه خدا خواهند بود و جايگاهشان مايه حسرت و غبطه راهيان كوي دوست.
   
1. سلام بر سليمان‌بن‌رزين، نخستين سفير و شهيد نهضت حسين‌(ع)
رشيد بود و مبارز، چالاك بود و آگاه، رازدار بود و سخنور كه امام (ع) او را به سفارت و مأموريت انتقال پيام به بزرگان بصره برگزيد. مأموريتش به توفيق تمام شد و مكر دشمن او را به دربار عبيدالله كشاند. در پاسخ به سيلي كينه‌توزانه عبيدالله‌ا‌بن‌زياد فرياد برآورد كه حسين (ع) چراغ هدايت و كشتي نجات است. پاي چوبه‌‌ي‌دار به همسرش لبخندي زد و فرياد زد كه از مرگ فراري نيست و پاسخ شنيد كه بهشت گوارايت اي سليمان. عبيدالله‌ تاب نياورد و دستور داد سر از تنش جدا كردند. گفته‌اند 35 سال بيشتر نداشت.

2. سلام بر مسلم‌بن‌عقيل، سفير حقيقت در شهر هزار چهره‌ي كوفه
پس از تولد، عقيل او را به حسين (ع) سپرد تا در گوشش اذان عشق بگويد. عقيل و مادرش علّيه قرار گذاشتند او را همچون عباس، فدائي حسين (ع) تربيت كنند. امام (ع) او را برگزيد كه از حقيقت نامه‌هاي كوفه خبر دهد. ترس يزيد از حضور تأثيرگذار مسلم، عبيدالله را به كوفه روانه كرد. دستور داد سر از تنش جدا كردند و از بالاي دارالاماره به پائين انداختند و اينگونه حقيقت نامه‌ها بر امام (ع) افشا شد. رشيد مرد هاشميان در آن زمان حدوداً 48 ساله بود.

3. سلام بر هاني‌ابن‌عروه، كهن سال‌ترين شهيد قيام حسين (ع)
از اصحاب خاص و محبوب پيامبر (ص)، قهرمان نبردهاي جمل، صفين و نهروان، مفسرقرآن، روايت‌گر حديث و محبوب ميان مردم. بي‌واسطه از پيامبر شنيده بود كه علي (ع) با حق است حق با علي (ع) است و تا عمر داشت بر مدار علي (ع)، چرخيد. مسلم، سفير حسين بن‌علي (ع) را او در خانه خود پناه داد. به دستور ابن زياد او را در بازار كوفه سر بريدند و وارونه به دار آويختند. موي و محاسن سپيد اين شير مرد 90 ساله با خونش خضاب شد.

4. سلام بر عبدالأعلي‌بن‌يزيد‌كلبي، جوان‌ترين شهيد عاشورائي كوفه
قاري قرآن مسجد كوفه، همو كه شبانگاهان با لحن خوش‌آوايش، كلام وحي را آميخته به عشق اهل‌بيت (ع) در كام جوانان و نوجوانان مي‌ريخت. سواركار بود و نبردآزموده. صادق بود و بصير. رهبري شبكه‌ي اطلاعاتي مسلم و هوادارانش با اين جوان 25 ساله بود. او را با محاصره‌ي همه جانبه دست‌گير كردند. جلاد ابن‌زياد آخرين كسي بود كه لحن خوش‌آواي يا اباعبدالله او را در گورستان كوفه شنيد، پيش از آن كه سر از تنش جدا كند

5. سلام بر عبيدالله بن‌يَقطُر، پاسدار حقيقت
مادرش دايه‌ي حسين (ع) بود اگر چه حسين جز از فاطمه (س) شير نخورده بود. 57 ساله بود و هم سن و سال اباعبدالله (ع). از كوفه بيرون آمد تا نامه‌ي مسلم را كه حاوي حقيقت كوفه بود به امام برساند. در راه به دام افتاد. ابن‌زياد از او خواست كه بر منبر رود و اهل بيت (ع)‌ را دشنام دهد. بافراست پذيرفت و بر منبر به مدح اهل بيت (ع) نشست. با گرزي بر سر او كوفتند و از بالاي دارالاماره به پائين انداختند و سر از تنش جدا كردند.

6. سلام بر قيس بن‌ مسهرَّ صيداوي، سفير امام (ع) و مسلم بن عقيل
شجاع بود و خوش‌سيما، چالاك بود و با تدبير. چند باري پيام‌هاي مسلم و امام (ع)‌ را به ايشان رسانده بود. آخرين بار نامه‌ي مهم امام (ع) را براي مسلم مي‌آورد كه در محاصره‌اي سخت به دام افتاد. بافراست نامه‌ي حسين (ع) را بلعيد تا به دست دشمن نيفتد. به بهانه‌ي لعن اهل بيت (ع) بر منبر مسجد كوفه رفت و لعن آل اميه گفت و مدح اهل‌بيت (ع). او را نيز از بالاي دارالاماره به پائين انداختند و سر از تنش جدا كردند. گفته‌اند 35 ساله بود.

7. سلام بر عبيدالله بن‌عمروبن‌عزيز كندي، شير مرد روزهاي ناجوانمردي كوفيان
رشيد مرد 45 ساله، همراه علي (ع) در نبردهاي جمل و صفين و نهروان، مدير و بصير. در روزهاي تنهايي مسلم بن‌عقيل، با رشادت و پايمردي براي او بيعت مي‌گرفت. در خانه اسير شد. لحظه‌ي ورود به دارالاماره به امير سلام نكرد و گفت كه سلام نام خداست و تنها شايسته‌ي دوستان خدا. دست و پاي بسته و پيش چشم كوفيان سر از تنش جدا كردند.

8. سلام بر عبيدالله بن حارث نوفلي، سرخ جامه‌ي عاشورائيان
به دنيا كه آمد، قنداغه‌اش را به پيامبر دادند تا نغمه‌ي توحيد در گوش جانش بسرايد. در روزهاي كودكي ميهمان خانه‌ي علي بود و در بزرگسالي همدم او در جنگ جمل. در مدينه او را به نام فقيه قابل اطمينان مي‌شناختند و معارف نبوي را از او مي‌شنيدند. روزگاري قاضي مدينه شد كه مروان عدالتش را برنتابيد و او را عزل كرد. شير مرد 52 ساله با لباس و پرچم سرخ به دفاع از مسلم بن‌عقيل برخاست. عبيدالله دستور داد تا سر او را پيش چشم قبيله‌اش از تن جدا كنند.

9. سلام بر عُماره بن صَلْخَب اَزدي، پيش مرگ نهضت حسن (ع)
30 سال بيشتر نداشت. به حمايت از مسلم بن‌عقيل هوشيارانه در همه جا سرك مي‌كشيد تا نيرنگ‌هاي ابن‌زياد را در هم شكند. پيش چشم خويشاوندانش او را به بلندي برده و گردن زدند. آخرين آوايش اين بود كه جسم و خونم فداي تو يا اباعبدالله (ع)

10. سلام بر حنظله بن مروه هَمْداني، غيور مرد جوان كوفه
25 ساله بود. شيعه و دوستدار علي (ع)، شمشير زن و رزم آزموده. ديد كه سفير حسين (ع) را پاي بسته و بي‌سر بر خاك مي‌كشند و هلهله مي‌كنند. طوفان به پا كرد و بر سر كوفيان بي‌غيرت نعره كشيد. او را به سخره گرفتند تاب نياورد و شمشير كشيد و 14 كوفي منافق را از تيغ گذراند. تير بارانش كردند و پس از شهادت پاي بسته همراه مسلم او را بر روي خاك مي‌كشيدند.

11. سلام بر عبدالله بن كلبي، تازه داماد رشيد عاشورا
كمتر از يك ماه از ازدواج عبدالله 30 ساله و هانيه 20 ساله گذشته بود. پيغام حسين (ع) طوفاني در دلشان به پا كرد كه تا كربلا آرام نشد. حاصل جنگ نمايان او 24 كشته از سپاه دشمن بود. عاقبت با يك دست و يك پاي قطع شده بر زمين افتاد. هانيه را نيز كه ضجه‌كنان بر بالاي سر عبدالله نشسته بود با نيزه‌اي شهيد كردند تا خون اين دو عروس و داماد عاشورا درهم آميزد و شاهدي بر عشق الهي باشد.

12. سلام بر حربن‌يزيد رياحي، آزاده مرد كربلا
به فرماندهي سپاهي از دشمنان حسين (ع) به كربلا آمده بود و نخستين كسي بود كه راه بر امام (ع) بست. ترديد لحظه‌اي آرامش نمي‌گذاشت. استاد قرآنش به او گفته بود كه هر گاه ميان حق و باطل معلق شدي آنرا برگزين كه دنيايي نباشد و سرانجام در 50 سالگي‌اش درست انتخاب كرد. در خون خود غلتيده بود كه سر خود را بر زانوي حسين (ع) يافت. پرسيد كه آيا بخشيده شدم و امام (ع) فرمود، آري. تو آزادي آنگونه كه مادرت تو را آزاده ناميد.

13. سلام بر جوين‌بن مالك، پيروز وادي حيرت
50 ساله و اهل كوفه بود. به تهديد عبيدالله همراه سپاه عمر سعد به كربلا آمد. اما دلش آرام و قرار نداشت. عربده‌هاي مستانه سربازان عبيدالله آزارش مي‌داد. ملاحظه‌ي شرارت شمر بن ذي الجوشن او را از وادي حيرت رهانيد تا به سپاه حسين (ع) پناه برد. با فرياد يا محمد به ميدان رفت و شهد شهادت در ركاب فرزند پيامبر را با افتخار نوشيد.

14. سلام بر مَنحَج ‌بن ‌ملسم، دلداده‌ي آستان حسين‌(ع)
مادرش كنيز آزاد شده‌ي امام (ع) بود و خدمتكار منزل امام سجاد (ع). او و مادرش حُسنيه، از مكه تا كربلا همراه امام (ع) بودند. جوان 35 ساله‌ي با وقار و جنگجوي عرب آنچنان مي‌جنگيد كه تحسين همگان را برانگيخت. شجاعانه و برق‌آسا. خبر شهادتش كه به مادر رسيد، گفت: اي كاش هزار منهج داشتم و قرباني حسين (ع) مي‌كردم.

15. سلام بر يزيد بن حصين الهمداني المشرفي، قاري قرآن كربلا
قاري 50 ساله‌ي قرآن . قهرمان نبردهاي جمل و نهروان و صفين در ركاب علي (ع)، يار امام مجتبي (ع)، و ياريگر مسلم در كوفه. همه‌ي ثروت و شهرتش را خرج نهضت حسين (ع) كرد. در ميدان، چشمش به نامه‌نگاران فريب‌خورده‌ي كوفي سپاه دشمن مي‌افتاد و بيشتر مصمم مي‌شد. حنجره‌ي داوودي‌اش لحظه‌هاي شب عاشورا را عطرآگين مي‌كرد. لحن حماسي قرآنش ميدان را مي‌لرزاند تا آنكه در خون خود غلتيد.

16. سلام بر سعد بن حنظله، ميدان‌دار ميدان كربلا
مردي 45 ساله، بلند قامت، با بازوان ستبر و سيمايي آفتاب خورده. شب عاشورا با نمايش شيوه‌ي سواركاران ورزيده و گاه مزاح و خنده بر اطمينان قلب ياران مي‌افزود. همگان ميدان داري‌اش را انتظار مي‌كشيدند كه سرانجام اتفاق افتاد. از هر طرف موجي در سپاه دشمن مي‌افكند تا آن كه با محاصره‌اي سنگين و سخت،‌تكبيرگويان بر زمين افتاد. سرخود را كه برزانوي امام (ع) ديد، از ايشان خواست نزديكتر شود تا مشامش بوي بهشت را پيشاپيش حس كند.



17. سلام بر نافع ابن هلال، هلال شب عاشورا
قاري و كاتب و حافظ قرآن بود. از كوچه‌هاي كوفه كه مي‌گذشت زيبايي چهره و ملاحت و فصاحتش، چشمها را خيره مي‌كرد. تيراندازي را از علي (ع) آموخته بود و همراه او بود در جمل و نهروان و صفين. شامگاه كربلا همچون ماه بني هاشم، نگاهبان ديگر سوي خيمه‌گاه حسين (ع) بود. كماني با هفتاد تير همراه داشت و بر روي همه‌ي تيرها اسمش را نوشته بود. به تيرهاي خود عده‌اي را به جهنم فرستاد تا انبوه لشگر محاصره‌اش كردند و هر دو بازويش را شكستند. عاقبت شمر با خنجر شيطاني خود پيش از حسين (ع) سر از تن او جدا كرد.

18. سلام بر مسلم بن اوسجه، تاريخ مجسم نبرد حق و باطل
80 بهار از عمر پر بركت او مي‌گذشت و محاسنش به تجربه جنگ احد، حنين، آذربايجان، جمل، صفين و نهروان سپيد بود. آنقدر شيرين كلام بود كه او را ابو جمل يعني مهتر زنبوران مي‌خواندند. پنج بار قرآن را با تلاوت علي (ع) شنيده بود و بيش از ديگران از ظرائف قرآن مي‌دانست. آنقدر شجاعانه مي‌جنگيد كه علي (ع)‌ او را برادر خوانده بود. يار مسلم بن عقيل در تنهايي كوفه بود و با زن و فرزند شبانه به كربلا شتافته بود. هفت معصوم و پنج امام را درك كرده بود و حسين (ع) او را استوارتر از كوه خوانده بود. سپاه عمر سعد با شهادت او جشن گرفتند.

19. سلام بر حبيب بن مظاهر، گزيده مرد حماسه عاشورا
80 ساله و پيرترين يارحسين (ع) در كربلا. از حواريون علي (ع) و مجاهد جنگ‌هاي جمل و صفين و نهروان. يك شبه قرآن ختم مي‌كرد و سيد القراء كوفه لقب گرفته بود. ميثم تمار شهادتش را پيشگويي كرده بود. آنقدر صاحب نفوذ و شهرت بود كه معاويه نيز جرات كشتن او را نداشت. فرمانده چپ سپاه حسين (ع) مي‌گفت تا ما هستيم بني هاشم نبايد به ميدان بروند. او بود كه در شب عاشورا با بلاغت و فصاحت خيال زينب (س) را از همراهي ياران راحت كرد. زير باراني از سنگ و نيزه و خنجر سر خويش را فداي محبوب كرد. حسين(ع) بر بالينش آمد و گفت چه گزيده مردي بود حبيب.

20. سلام بر سعيد بن عبدالله حنفي، شهيد نماز عشق
50 ساله، شجاع و تيرانداز، عاشق و دلباخته‌ي اهل بيت(ع)‌و از ياران امام مجتبي (ع)، جزء سومين گروه نامه‌رسانان كوفه بود كه در مكه به ايشان پيوست. اذان علي‌اكبر دل از او ربود و هجوم تيرهاي نامردمان لشكر عمر سعد را تاب نياورد. مقابل امام ايستاد و 13 تير را به جان خريد تا امام (ع) نماز بگزارد. غرق خون و سر بر زانوي امام (ع) پرسيد كه به عهدم وفا كردم و حسين (ع) فرمود تو در بهشت نيز مقابل من خواهي ايستاد.

21. سلام بر يزيد بن مغفل بن جُعف، شاعر مجاهد كربلا
دلاور و شجاع، شاعر و سخنور، هم‌ركاب مولايش علي (ع) در جنگ صفين. سروده‌هاي حماسي صفين او را هم رزمان با تحسين بازمي‌گفتند.مي‌گفتند معلوم نيست تيغ او برنده‌تر است يا زبانش. نبرد او با رهبر خوارج در اهواز، نامش را بر سرزبان‌ها انداخته بود. وقتي امام (ع) نام كربلا را شنيد و اشك ريخت او اينگونه سرود كه: اي خارستان داغ گمنام، فردا خون شهيدان تو را به گلزار شاداب و معطر تبديل مي‌كند و نام تو زمزمه‌ي عاشقان جهان خواهد شد. سرانجام شاعر 57 ساله‌ي كربلا رجزخوان شهد نوشين شهادت را نوشيد.

22. سلام بر يزيد بن شُبيط عبدي بصري، دلاور رشيد بصره
50 ساله، شيعه‌ي معتقد، اديب و مسلط به زبان عرب. منزل ماريه، دختر منقذ عبدي، كانون مبارزه با امويان در بصره، همانجايي بود كه پايان سرخ يزيد بن شبيط را رقم زد. دعوتنامه‌ي حسين (ع) را همانجا شنيد. همانجا بود كه فريادهايشان گرم ورساي يزيد بن شبيط بر سكوت اهالي بصره فرود مي‌آمد كه هر كس لبيك‌گوي دعوت حسين (ع) نباشد، جز خسران و شرمساري نخواهد ديد. عبدالله و عبيدالله دو فرزند دلبندش پيشاهنگ‌ شهادت شدند تا او با افتخاري مضاعف جان خود را به راه معشوق هديه كند.

23. سلام بر شبيب بن عبدالله نهشلي، بهانه‌ي لبخند‌هاي حسين (ع)
شير مرد 50 ساله‌ي بصره،‌قهرمان نبردهاي جمل،‌صفين و نهروان، يار امام مجتبي (ع)،‌از تابعين و راوي احاديث. شيوه جنگيدنش دوست و دشمن را حيرت‌زده كرده بود. دور حسين (ع) مي‌چرخيد،‌شعر مي‌خواند، امامش را به خنده وامي‌داشت، به ميدان مي‌رفت و خونين‌تر از قبل بازمي‌گشت و دوباره اين غزل حماسه تكرار مي‌شد. آخرين بار هفت مرتبه دور حسين (ع) چرخيد و به ميدان رفت. اشك حسين (ع) بدرقه‌ي حماسه‌اش بود. او كه سعي و طواف را به جا آورده بود، در آخرين مرحله سر سپرد تا حاجي حج عشق شود، حج خون.

24. سلام بر حنظله بن اسعد شبامي، پيك هدايت حسين (ع) در كربلا 
سخنوري توانا، چيره‌دست در تفسير و زبردست در شمشير، 40ساله و از اهالي يمن. چند بار براي روشنگري به ميدان رفت و از آيات قرآن بهره گرفت. اما دريغ كه پاسخ ايشان خنده بود و تمسخر و هلهله. يأس امام (ع) را كه از هدايت دشمن ديد، اذن گرفت و به ميدان رفت. رجز‌خوان، زخم شمشيرها و نيزه‌ها را به جان خريد و بر خاك افتاد. آخرين سرودش يا اباعبدالله (ع) بود كه در دفتر عاشورا ثبت.

25. سلام بر سيف بن حرث و مالك بن عبدالله، دو روح هم پرواز هر دو خوش سيما بودند و بلند قامت، شمشيرزن و تيرانداز، سخنور و شاعر، اگر چه سيف 32 ساله بود و مالك 24 ساله. از سوي مادر، برادر بودند و از سوي پدر، پسرعمو. فراز و فرود شمشيرها كاسته شد تا بدن بي‌تاب دو كبوتر با انبوه زخم‌هاي كينه و عداوت يزيديان هويدا شود. امام (ع) بود و دستانش كه بر پيشاني اين دو كبوتر نشسته بود. دو بوسه بر دو دست امام آخرين مصرع غزل عاشقانه‌ي سيف و مالك بود تا برادري‌شان را به سيد جوانان اهل بهشت اثبات كنند.

26. سلام بر يزيد بن مهاجر بُهدلي،‌موي آشفته‌ي كربلا
محدث، قاري قرآن، دلير و اهل خطر، بلند قامت و صاحِب نگاهي نافذ. او را ابوشعثاء يعني موي آشفته مي‌گفتند. در تيراندازي كم نظير بود. 40 سالگي‌اش زمان تصميم بود و انتخاب، كه سرانجام راه حقيقت را برگزيد. در همان منزلي كه حُر، راه را بر امام بست به ايشان پيوست. از امام (ع) خواست دعا كند تا تيرهايش به هدف بنشيند و ايشان دعا كردند. از صد تير، نود و پنج تايش به هدف نشست. تيرهايش كه تمام شد. شمشيرزنان به سپاه دشمن زد. امام (ع) شمشير زنان خط حمله‌اش را پي‌گرفت و صدايش كرد. برزمين افتاده بود. امام (ع) بود و نوازش مو‌هاي آشفته‌ي يزيد و نويد سعادت كه، يزيد بن مهاجر: تو پيش از ما به بهشت رسيدي.

27. سلام بر جُون بن حُوَيّ، شهيد سپيدروي و خوش بوي كربلا از اهالي سودان، سياه پوست و بدبو. نخست مسيحي بود و بعدها به اسلام گرويده بود. زجر ديده بود و بيداد كشيده. اسلحه شناس بود و به همين خاطر شمشير سپاهيان حسين (ع) را او آماده مي‌كرد. تا آخرين لحظه‌ي حيات ابوذر، غلام او بود. پس از آن سايه به سايه همراه و همقدم علي (ع) بود و با شهادت ايشان در ركاب امام مجتبي (ع). در پي نبردي افتخارآميز به زمين افتاد. حسين (ع) دعا كرد كه رويش سپيد و بويش خوش شود. ده روز بعد جسد او را يافتند كه سپيد و عطرآگين شده بود و تا امروز مزارش نوازشگر مشام عاشقان حسين (ع) است.

28. سلام بر عبدالله و عبدالرحمن عروه، برادران شهيد كربلا
هر دو جوان بودند. عبدالله 25 و عبدالرحمن 23 سال داشت. اشراف‌زاده بودند و سواركار. محبوب و دوست‌داشتني در كوفه، فرزندان عُروه، قهرمان صفين و نهروان. مي‌خواستند با هم بجنگند. اجازه كه گرفتند، گريه امانشان نداد. نوازش امام (ع) و دعاي ايشان كه اجرِ تقواي متقين ارزاني‌تان باد، آرامشان كرد. فرار دشمن از جنگ با اين دو دلاور ديدني بود. باران تيغ و تير و سنگ و چوب برزمينشان انداخت. سر دو برادر در لحظه‌ي پرواز بر زانوي دو برادر بود،‌حسين (ع) و عباس (ع).

29. سلام بر مَحمج بن عبدالله و عائِذ بن مَجمع، پدر و پسر شهيد عاشورا
پدر، 50 ساله و پسر، 25 ساله. پدر، از صحابه‌ي پيامبر (ص) و حافظ آيات و روايات و پسر، عاشق اهل بيت (ع)، سواركار ماهر و تيرانداز زبردست. روزهاي اول زندگي عاشقانه اش با راحله بود كه تنهايش گذاشته بود و با قافله‌ي عشق حسين (ع) همراه شده بود، اگر چه اشك‌هاي راحله در هنگام وداع دلش را مي‌لرزاند. پدر و پسر همراه با پنج همسفر كوفي‌شان به ميدان زدند و عاشقانه جنگيدند. غبار كه فرو نشست ديدند دو تا از دلاوران بر زمين خفته، چشم به هم دوخته‌اند. در آستانه‌ي بهشت سر پدر به زانوي حسين (ع) بود و سر پسر به زانوي عباس (ع).

30. سلام بر جناده بن كعب بن حارث، مرد يادها و خاطره‌ها
70 ساله، اهل كوفه، رزمنده‌ي حنين و صفين، يار پيامبر (ص)، علي (ع) و امام مجتبي (ع). همراه بحري، همسر و پسر يازده ساله‌اش عمرو، از مكه هم سفر قافله‌ي حسين (ع) شد. در خيمه‌ي كوچك كربلائيشان، پدر براي خانواده، از خاطرات دوران پيامبر (ص) مي‌گفت و پسر را توصيه مي‌كرد كه به علي‌اكبر بنگرد. مي‌گفت او شبيه‌ترين فرد است به پيامبر در خَلق و خُلق و سيرت. جناده با طنين اذان علي‌اكبر مي‌گريست و پيامبر (ص) را در ذهن مرور مي‌كرد. شب عاشورا بحريه را خطاب كرد كه آيا اسارت را تاب مي‌آوري؟ و او پاسخ داد كه حسبنا الله و نعم الوكيل. جناده در زير باران تير نقش زمين شده بود كه سر خود را بر بالين پسرش يافت. آخرين سخنش اين بود كه عمرو؛ مولايم حسين (ع) را درياب.

31. سلام بر عبدالرحمن‌ارحبي، يار و همراه سفير عشق
اهل كوفه و فرزند يكي از صحابه‌ي پيامبر(ص). راوي حديث، قاري قرآن. كاردان و مدير. 12 رمضان بود كه به مكه رسيد. دو سه روزي بيشتر از آمدنش نمي‌گذشت كه امام (ع) او را همراه با مسلم‌بن‌عقيل به كوفه فرستاد در كنار قيس و اماره. صد روز جدائي دردناك را تحمل كرد و دوباره به سپاه مولايش پيوست. عكس‌العمل عباس (ع) را كه در مقابل امان‌نامه‌‌ي شمر ديد، بر ركابش بوسه زد و دست به زانويش كشيد و به چشم نهاد. پيش از شهادتش، به جاي زمزمه با دشمن، با خود زمزمه‌ مي‌كرد كه اي نفس، به پاس ورود در بهشت در هجوم نيزه‌ها و شمشيرها شكيبا باش.

32. سلام بر شوذب بن عبدالله هَمْداني، معلم رزم و حماسه
70 ساله و نام‌آشناي كوفه. يار علي (ع) و قهرمان نبردهاي جمل، صفين و نهروان. معلم و سواركار و نيزه‌اندازي ماهر. سفير مسلم‌بن‌عقيل يود و در غربت بيابان به سوي امام (ع) مي‌شتافت، به سوي كعبه. آنقدر بر آيات و روايات مسلط بود كه حلقه‌ي گفتگويش همه را مجذوب مي‌كرد. شب عاشورا گروه 32 نفره براي تأمين آب را همراهي كرد. در كناره‌ي ميدان به سؤال يار قديمي‌اش كه مي‌پرسيد چه در سرداري؟ پاسخ داد: پيش روي مقتدايم حسين (ع)، آنقدر مي‌جنگم تا كشته شوم. شيرمرد عرب بر زمين افتاده بود كه دست حسين (ع) را در نوازش موهاي سپيد و پرپيچ و تابش يافت. حالا ديگر وقت پرواز بود.

33. سلام بر عابس بن ابي شبيب شاكري، شيرشيران كربلا
محبوب و سرشناس و راوي حديث در كوفه، صاحب سّرعلوي و از اصحاب امام (ع) در صفين. 75 ساله و از قبيله‌ي بني‌شاكر كه به فتيان‌الصباح يعني جوانمرد پارسا مشهور بودند. شب‌هاي كوفه، رسيدگي به محرومان و يتيمانش را به خاطر دارند. مديري توانا بود و امام (ع) در سفر مكه به كربلا، كارهاي مهم را به او مي‌سپردند. از تيرباران صبح عاشورا زحمي به پيشاني داشت. ربيع‌بن‌تميم از سپاه عمرسعد او را شناخت. فرياد برآورد كه هر كس به جنگ او رود، جان خود را باخته است. به هنگام حمله عمرسعد چاره را در سنگ باران ديد. شيرپير كربلا براي تحقير بيشتر دشمن زره و كلاه خودش را به گوشه‌اي انداخت. چشمه چشمه خون از بدنش جاري شد. لحظاتي بعد سر عابس در دست‌ةاي مي‌چرخيد و محاسن سپيد و خون‌رنگش به دست سپاه داران آلوده مي‌شد.

34. سلام بر عبدالرحمن‌بن‌عبد‌الله يَزَني، آينه‌ي شكسته در پيش روي حسين (ع)
از تيره‌ي رزن و از سرزمين يمن. تبار اين شير مرد 45 ساله‌ي آگاه و رزم‌ديده به ايران مي‌رسيد. همراه با نامه‌هاي كوفيان در مكه به محضر امام (ع) رسيد و تنها سه روز نگذشت كه به امر ايشان،‌ همراه با مسلم‌بن عقيل به كوفه بازگشت تا ياور و بازوي او باشد. دل‌نگراني‌اش از راستي گفتار و عقيده‌ي كوفيان درست بود كه عاقبت سرهاي مسلم و هاني را كوچه‌گرد كوفه ساخته بود. اين بار بايد شبانه وداع مي‌كرد و از كوفه مي‌گريخت تا به حسين‌ (ع) برسد. در تيرباران صبح، جراحتي بر پهلويش نشست كه خون مي‌جوشد و او بي‌اعتناست. اندوه امام و حبيب را در كنار پيكر مسلم‌بن‌عوسجه تاب نمي‌آورد و به قلب دشمن مي‌زند. حالا ديگر اين كربلا بود و پيكر قطعه‌قطعه‌ي عبدالرحمن.

35. سلام بر بُريربن‌خَضير‌هَمْداني، معلم شهيد عاشورا
معلم قرآن،‌نويسنده‌ي كتاب «قضايا و احكام»، همراه امير‌مؤمنان (ع) در صفين و راوي روايات ايشان و امام مجتبي (ع)، 60 ساله از اعراب يمن و سيدالقراء كوفه. كودكان يتيم شهر به او مي‌گفتند، بابا. قرآن كه مي‌خواند، جماعت حاضر با او دم مي‌گفتند، خبر حركت كاروان امام (ع) را كه در مسجد شنيد، با بدرقه‌ي اشك‌هاي حضار و بي‌درنگ به سوي حسين‌ (ع) شتافت. از مكه همراه كاروان امام (ع) شد. در ميانه‌ي راه فرزدق شاعر را ديده بود كه در پاسخ امام (ع) از بي‌وفايي كوفيان سخن مي‌گفت. چندباري از امام (ع) اذن گرفت تا عمرسعد و سپاهيانش را به حقيقت دعوت كند. به يزيدبن‌معقل پيشنهاد مباهله داد و با ضربتي سر او را به دونيم كرد و پيروز شد. نيزه‌ي خيانت دوبار به كمرش فرود آمد. سر بر زانوي حسين‌(ع) داشت. امام فَمِنهم مَن قَضي نَحبَه .... مي‌خواند و او انااليه راجعون.

36. سلام بر أَنس‌بن‌حارث، پاسدار نبوت و امامت
80 سال زندگي‌اش، رنگ بوي پيامبر(ص) و اهل بيت (س) داشت. خود و پدرش از صحابه‌ي پيامبر (ص)‌ بودند. در بدر و حنين همراه ايشان بود و سپس يار علي (ع) و امام مجتبي (ع). بصير و قرآن‌شناس و محبوب و مشهور. در روزگار فقر پيامبر از همراهان و اصحاب صُفه بود. دويدن حسين (ع) را در مدينه ديده بود كه پامير (ص) و علي (ع) به دنبالش بودند و ناگاه و پيامبر سر وگلو و سينه‌اش را غرق بوسه مي‌كرد و به علي (ع) مي‌فرمود كه جاي نيزه‌ها و شمشيرها را مي‌بوسم. عمامه را از سر برداشته و به كمر بسته بود. با دستمالي سرخ نيز ابروان بلندش را بسته بود تا بهتر ببيند. امام حسين (ع) اين صحنه را ديد و قطره‌هاي اشكش آبي بود براي بدرقه‌اي أنس. لحظه‌هاي آخر، امام (ع)، خون از چشمان أنس مي‌گرفت تا آخرين بار حبيبش را نظاره كند.

37. سلام بربشيربن‌عمر، پيروز تاسوعا و شهيد عاشورا
50 ساله و ا اهالي يمن، به شجاعت، سخنوري، بصيرت در دين و علاقه‌ي به اهل بيت (ع) شهره بود. روز تاسوعا، خبر اسارت فرزند 20 ساله‌اش را آوردند. در ري اسير شده بود. امام (ع) از او خواست براي آزادي پسرش برگردد. اما بشير سوداي ماندن داشت و شهادت. دستان نوازش امام (ع) بر شانه‌هاي او بود و جريان اشك بر گونه‌هاي بشير. امام (ع) پارچه‌هايي گرانبها به محمد،‌ ديگر پسر بشير بخشيدند تا براي آزادي برادر تلاش كند. زخم تير و سنگ و نيزه از يك سو و ديدن انبوه كشتگان و جاري خونشان، بشير را به زمين انداخت تا شهيد عاشوراي حسين (ع)‌ باشد.

38. سلام بر ضرغامه بن مالك تَغلِبي،‌ شير در زنجير كربلا
ضرغام يعني شير و همينگونه بود. شير مرد جوان 30 ساله از قبيله‌ي پر افتخار بَني‌تَغلِب، همانها كه در آغاز بعثت 16 نماينده براي بيعت با رسول خدا (ص) فرستادند و در جمل دوشادوش علي (ع) جنگيدند و در كوفه به حمايت مسلم‌بن‌عقيل برخاستند. پس از شهادت مسلم از كوفه گريخته بود و چاره را در پيوستن نمايشي به سپاه عمرسعد يافت. به كربلا كه رسيد درنگ نكرد و به سپاه امام (ع) پيوست و اينك اشك ضرغامه بود كه به شانه‌هاي امام (ع) مي‌چكيد. در تيرباران صبح عاشورا زخمي شده بود و حالا پس از اقامه‌ي آخرين نماز عشق به امامت حسين (ع) به ميدان مي‌رفت. محاصره‌اش كردند. تير به بازو، گلو، چشم و بدن. مرگ شير در زنجير كربلا چه شكوهمند بود.

39. سلام بر حجاج بن مسروق جعفي،‌ بِلال كاروان كربلا
50 ساله، از اهالي يمن و ساكن كوفه. شيعه‌ي مخلص اميرمؤمنان (ع) و دشمن سرسخت بني‌اميه. سالهاي جواني‌‌اش را همراه علي (ع) در جمل و صفين و نهروان گذرانده بود. از مكه تا كربلا همراه و مؤذن امام (ع) بود و به اشارت ايشان ارتفاعي برمي‌گزيد و نغمه اذانش را مي‌سرود. ظهر عاشورا، به امر امام (ع) آخرين اذانش را گفت. پس از نماز، اذن گرفت و به ميدان رفت. با سري خونين به سوي حسين (ع)‌بازگشت تا يك بار ديگر سيماي محبوبش را بنگرد. او تنها كسي بود كه مقابل امام (ع) رجز خواند كه هستي‌ام فدايت يا حسين (ع) و .... . گره لبخند او و حسين (ع)‌ آخرين تصوير دنيايي‌اش بود.

40. سلام برزهير بن قين، پيروز وادي تزلزل و ترديد
سخنور و خطيب، صبور در شدائد و رشيد و دلاور. 60 ساله و از اهالي يمن. سايه‌به‌سايه‌ي كاروان امام (ع) همراه خانواده‌اش مي‌آمد و خيمه‌اي مجلل بر پا مي‌كرد اما ترديد داشت و تزلزل. به تشويق همسرش و پس از آمدن پيك امام (ع)، انتخاب كرد و حسيني شد. حالا ديگر شيريني روزهاي كودكي و بازي با حسين (ع)‌ در كوچه‌هاي مدينه را در ذهن مرور مي‌كرد. روز عاشورا به نصيحت سپاه عمرسعد پرداخت . شمر به سوي او تير انداخت و او نيز پاسخي شايسته داد. حمله‌ي شمر و يارانش را براي آتش زدن خيمه‌هاي حسين‌(ع) دفع كرد. ظهر عاشورا جان خود را سپر نماز امام ساخت و عصر عاشورا بر زانوان حسين (ع) آرام گرفت. امام (ع) دستي بر پيشاني‌اش كشيد و فرمود: خدا قاتلانت را لعنت كند، همان نسل‌هايي كه به شكل ميمون و خوك درآمدند

قاسم بن حسن (ع)اسوه جوانان

قاسم بن حسن(علیه السلام) اسوه نوجوانان
قاسم بن حسن (ع)؛ اسوه نوجوانان

نويسنده:غلامرضا گلی زواره

اشاره

حماسه خونین نورستگان وارسته‏ای چون قاسم بن حسن انسان‏ها را ازلاک غفلت‏بیرون می‏آورد و به آنان راه و رسم از خودگذشتگی وفداکاری می‏آموزد و با ارج نهادن و زنده نگاه داشتن یاد مقدس‏چنین در خون خفتگان و پرتوافشانی نوجوانانی چون قاسم دلهاطراوت یافته و قلب‏ها جرعه‏های روان‏بخشی را دریافت می‏کنند. قاسم با این که در دشت کربلا هم چون نگینی در محاصره مخالفان ودشمنان دیانت قرار گرفت اما با اراده‏ای آهنین و مصمم هم چون‏صلابت کوه زیر اشعه سوزان آفتاب کربلا با لب‏های تشنه و بدن زخم‏خورده ایستاد و شهادت را با آغوش باز پذیرفت تا زیر بار ذلت وستم نرود و کشته شدن با عزت را از حلاوت شیرین‏ترین غذا یعنی‏عسل برتر دانست. این روح با صلابت‏به نوجوانان درس فداکاری،معنویت و آزادی می‏دهد و آشنایی با زندگی و مبارزاتش می‏تواندالگویی برای نوجوانان تشنه ارزش‏ها باشد. معرفی قهرمانی که‏برای ارتقای خوبی‏ها رنج توان فرسایی را متحمل شد برای‏انسان‏های تشنه فضیلت چشمه آرامش را جاری خواهد ساخت. از سوی‏دیگر در روح و روان جوانان احساسات زودگذری وجود دارد که بایدآن‏ها را به نیکوترین وجه هدایت کرد و حس غرور و نشاطی که به‏طور فطری و غریزی در وجودشان نهفته است‏به سوی اسوه‏های اصیل وقهرمانان میدان فضیلت معطوف داشت تا جاذبه تقوا و دیانت را به‏خوبی درک کنند و با روی آوردن به قله‏های کمال و کرامت ازدره‏های سقوط و مرداب‏های متعفن رهایی یابند و از ظلم، جهل وهرگونه ناروایی تنفر جویند.

شمیم شکوفایی

رمله یا نفیله کنیز خوش‏خویی بود که در بیت‏حضرت امام حسن‏مجتبی(ع) روزگار می‏گذرانید او بوی عطر معنویت را از این مکان‏استشمام می‏کرد و خدا را شاکر بود که این لیاقت را به دست‏آورده که در چنین بوستان باصفایی به خدمت‏گزاری مشغول شود و درخانه ریحانه جهان، سید جوانان بهشت و دومین فروغ امامت چون‏پروانه می‏چرخید. خلق و خوی آن امام همام، چون اشعه‏ای فروزان‏بر وی گرما و روشنایی می‏بخشید. نفیله جزو آن کنیزانی بود که‏نمی‏خواست از خانه امام برود و چنین سعادتی را از دست‏بدهد،حتی اگر آزادش هم می‏کردند چنین تمایلی نداشت.او به این واقعیت رسیده بود که با وجود میزانی چون امام که‏پیش روی او است می‏تواند جنبه‏های تقوا را از راه تزکیه درون به‏دست آورد و با استمداد از نصایح و اندرزهای سودمند آقایش حضرت‏امام حسن مجتبی(ع) شالوده یک زندگی حقیقی را استوار نماید. نفیله رفته رفته مسیر پارسایی را طی می‏کرد و سازندگی خود رااز طریق عبادت پی گرفت و سرانجام این افتخار را به دست آوردکه به عنوان ام ولد (مادر فرزند) برای حضرت امام حسن(ع)پسرانی آورد که همه اهل رزم و حماسه‏آفرینی بودند و در قیام‏شکوه‏مند کربلا از خود رشادت‏های قابل تحسین بروز دادند. نفیله‏در سال 46 ه. ق و به نقلی در سال 47 ه.ق باردار گردید و دریکی از شب‏های این سال که مدینه در آرامش شبانه سر بر بسترنهاده بود. درد زایمان بر تمام وجودش مستولی گردید تا آن که ‏فجر صادق آغاز گشت و شب به سحرگاه دل‏پذیر روز دیگر پیوست.اینک نوزادی دیده به جهان گشود که سیمایش چون ماه شب چهاردهم ‏می‏درخشید. اشک شوق بر صورتش دوید و مادرانه به آن کودک خوش‏سیما نگریست. کودک را در قنداق سفیدی پیچیدند و در دامن حضرت ‏امام حسن(علیه السلام) نهادند. آن حضرت وی را در آغوش کشید و در گوش‏راست او اذان و در گوش دیگرش اقامه گفت و در واقع با این سنت‏وی را تقدیس نمود. در روز هفتم سر کودک را تراشیده و به وزن‏مویش نقره صدقه دادند. امام به یاد فرزند جدش که قاسم نام‏ داشت این کودک را قاسم نام نهاد و از آن تاریخ نفیله را ام‏ قاسم صدا می‏زدند. این نام هم هویت کودک را روشن می‏کرد و هم ‏یادآور نخستین طفل رسول اکرم(ص) بود. قاسم از لحاظ سیما به‏ پدر شباهت زیادی داشت و نیز کشیدگی قامت و حسن خلق امام راداشت. این کودک از همان ماه‏های نخستین ولادت با صدای فرح‏بخش‏ پدر و نوازش‏های آن حضرت آشنا گردید و به تدریج رشد نمود و با اطرافیان انس و ارتباط برقرار کرد.

در فراق پدر

جعده دختر اشعث‏بن قیس -همسر امام حسن(علیه السلام)- با تحریکات‏معاویه و بر حسب خصومتی که با آن حضرت داشت. ماده سمی را در ظرف شیر امام دوم شیعیان ریخت و آن حضرت چون‏روزه‏اش را با این نوشیدنی گشود، حالش منقلب گشت و کوزه را برکناری نهاد و درد شدیدی در خود احساس کرد و به جعده فرمود:خدا تو را هلاک کند که مرا کشتی. سوگند به حق که پس از من‏ بهره‏ای از اولاد و آسایش نصیبت نخواهد شد. چون اهل خانه از این وضع باخبر شدند آشفته گردیدند. در این‏ میان قاسم بیش از همه ناراحت ‏بود و از این بابت لحظه‏ای قرار وآرام نداشت. تمام وجودش التماس به اطرافیان بود که پدرش را ازآن وضع برهانند. اما گویا آن سم خطرناک اثر خود را بخشیده بود و پس از خوردن زهر، امام متجاوز از یک ماه بر بستر بیماری ‏لحظات پرمشقتی را گذرانید و در آن شرایط ناگوار چون به امام‏عرض کردند: چرا به معالجه مبادرت نمی‏ورزی ، فرمودند: مرگ درمانی ندارد وسپس به موعظه آنان اقدام فرمود. قاسم چون متوجه گردید که این‏بیماری به شهادت والدش منجر خواهد گشت، در موجی از حزن واندوه فرو رفت و گویی دنیا در نظرش تیره و تار گشت، آخر او تازه با پدر بزرگوارش انس برقرار کرده بود و جای بوسه‏های آن‏حضرت را بر گونه‏های خویش حس می‏کرد. گوهر گران‏بهایی را از دست‏ می‏داد. چرا ناراحت نباشد طفلی که از خو گرفتن به پدرش مدتی‏کوتاه می‏گذرد، حق دارد از این وضع اسف‏انگیز اندوهگین باشد. به تدریج نفس امام به شماره افتاد و گویا لحظات مفارقت فرارسید. حضرت امام حسین(ع) خود را بر روی بستر برادر انداخت وگویا آن دو ستاره درخشان آسمان امامت آهسته با یکدیگر مطالبی‏ می‏فرمودند. قاسم در لابلای گریه و زاری مراقب بود که از گفت وگوی پدر و عمو سر در بیاورد اگر چه متوجه مضمونی از آن عبارات‏ نشد، ولی با حال و هوای کودکی چنین استنباط کرد که لحظات‏جدایی از پدر فرا رسیده و به زودی غبار یتیمی بر چهره‏اش خواهدنشست. حضرت امام حسن(ع) در فرازی از وصیت‏خویش به برادرفرمود: تو را سفارش می‏کنم ای حسین(ع) به بازماندگان از خاندان‏و فرزندان که از خطا کارشان درگذری و از نیکوکارانشان بپذیری‏ و برای آن‏ها جانشین و پدری مهربان باشی... برخی مورخان به این موضوع اشاره کردند که حضرت امام حسن(علیه السلام)، قاسم نورسته‏اش را وصیتی نمود و تعویذی بر بازویش بست و فرمود: هرگاه رنج و المی بر تو وارد شد آن را بازگشوده و قرائت نما وبر محتوایش عمل کن و از آن‏چه دستور داده شده پیروی نما. با رحلت امام که در آخر صفر سال 49 ه.ق روی داد، فریاد دردناک مصیبت از خاندان بنی‏هاشم برخاست و ضجه و ناله‏های‏جگرسوز فرزندانش به آسمان رفت. قاسم خود را بر روی بدن امام‏انداخت و زنان و دختران بنی هاشم هرچه کوشیدند نتوانستند او را از پدرش جدا کنند او دست کوچک خود را برگونه‏های پدر می‏کشید و در حالی که چهره‏اش با اشک مرطوب بود، می‏گفت: مرا به که‏می‏سپاری و قصد داری به کجا بروی؟ امام حسین(ع) وی را از بدن‏برادر جدا کرد و فرمود: قاسم‏جان، گریه نکن. من به جای پدرت‏هستم و چون فرزندانم عزیز می‏باشی، اما هم چنان غریو ناله کودک‏یتیم در فضا پراکنده می‏شد. بر طفلی سه‏ساله بسیار گران است که‏پدر را ببیند و قادر نباشد با او سخن بگوید و امام دیگرنمی‏توانست او را در آغوش بگیرد و غرق در بوسه‏اش سازد، با دیدن‏بازی‏های کودکانه‏اش تبسم نماید و او را به جاهای مختلف مدینه‏ببرد و با اصحاب و یارانش آشنا نماید. با رحلت امام پرونده‏همه این عواطف و ارتباطهای سرشار از محبت و مودت که با رایحه‏معنویت و نسیم فرحزای روحانیت آمیخته بود، بسته گردید.

پرورش در بیت امامت

نفیله در این وضع حساس نمی‏توانست ‏به گونه‏ای موضع بگیرد که قاسم‏احساس بی‏پدری نکند و چنین نشانی روانش را مخدوش نکند، از این‏جهت کوشید تا قاسم با کودکان هم سن خود بیش از گذشته مانوس‏شود و تلاش کرد تا این فرزندش نیکوروش و خوش‏خو به بار آید،زیرا وی فرزند امامی است که به شهادت رسیده و باید فضایل وملکات او بر تقوای پدر و اصالت و شرف خانوادگی استوار باشد.او به خوبی می‏دانست که محبت‏حقیقی به همسر شهیدش را می‏توان درقالب ایجاد فضایل امام، در وجود نسل او بروز داد. قاسم بایدبه موقعیتی ارتقا یابد که بتواند از خود و خاندان خویش دفاع‏کند و در این راه لازم است جرات او تقویت‏شود و چون نفیله به‏تنهایی از عهده وظایف محوله در رابطه با تربیت این کودک برنمی‏آمد، از عموی قاسم حضرت امام حسین(ع) استمداد طلبید. چون‏قاسم نیاز به وجودی داشت که بر اثر وابستگی به او در خوداحساس عزت و امنیت می‏کرد. احساس تعلق به عمویش به خوبی‏می‏توانست این نیاز را برطرف کند، به علاوه حضرت امام حسن(ع) دروصیت‏به برادرش تاکید نموده بود که سرپرستی و پرورش کودکانش‏را بپذیرد بدین گونه، در پی شهادت دومین امام، چهره حماسه‏آفرین‏سومین پیشوا به مایوسان امید و به محرومان حرمت و به‏مظلومان نوید عدالت داد و این خورشید آسمان ولایت، وصی امام‏مجتبی(ع) گردید تا در کنار وظیفه سنگین امامت جامعه مسلمین ودفاع از جبهه حق و افشای باطل، ولی فرزندان برادر باشد. حسین(ع) این مظهر عطوفت و چشمه جوشان صفا و مهربانی قاسم راچون فرزندش گرامی داشت و نیکوترین احترام‏ها را به او ارزانی‏نمود و از طرق گوناگون اسباب شادمانی وی را تامین ساخت.به گونه‏ای که فقدان پدر بزرگوار او را بی‏تاب و نگران نسازد.قاسم نیز عمویش را عاشقانه دوست می‏داشت و در تکریم آن فروغ‏امامت از هیچ گونه کوششی دریغ نمی‏کرد. با وجود رسالت‏بزرگ وحساس بودن زمان، حضرت امام حسین(ع) نسبت‏به فرزندان برادرش‏عنایت ویژه‏ای از خوش بروز می‏داد و نهال‏های این بوستان را به‏شکوفایی واداشت. برنامه‏های تربیتی و دقت‏های پرورشی آن حضرت‏سبب گردید تا قاسم از همان دوران صباوت ارزش‏ها را تقدیس نموده‏و تمام وجودش را بارقه‏ای معنوی فراگیرد.بدین منوال قاسم که‏نشانه‏هایی از خصال نیکوی پدر بزرگوارش را دربرداشت‏برخی صفات‏برجسته اخلاقی را از محضر حیات‏بخش عمویش فرا گرفت و در خودبروز داد. این فرزند دلیر اسلام که مبارزه با سیاهی و تباهی را از پدرفراگرفت، درس حماسه، فداکاری و ستم‏ستیزی را نزد عمویش آموخت وبر اساس تربیت‏های خانوادگی و شایستگی‏های ذاتی با وجود صغر سن‏توانست‏حق را از باطل تمیز دهد و چنین نگرشی وجودش را مشحون‏نفرت از پلیدی و شیفتگی نسبت‏به حقیقت‏ساخته بود. آن یادگاردومین خورشید تابناک تاریخ تشیع ناظر فضیلت کشی و جهالت پروری‏و اشاعه منکرات توسط امویان بود. بدین سان قاسم بن حسن(ع)دوران کودکی را تا رسیدن به سنین نوجوانی تحت مراقبت و تربیت‏سرشار از معنویت عمویش سپری کرد و کسی پرورش او را عهده‏دار بود که از نظر زهد، تقوا و عبودیت، یگانه روزگار محسوب می‏گشت ‏و اسوه پایداری در برابر ستم و حمایت از حقانیت آیین نبوی به‏شمار می‏رفت، شخصیت‏بی‏بدیلی که در وجودش هدف الهی و راز قدسی وپرتو علوی نهفته و شبستان سیاه بشری را به گونه‏ای روشن کرده که‏این پرتو افکنی تا همیشه تاریخ استمرار دارد. قاسم جرعه‏هایی‏از فضایل این امام همام را به کام جان خویش ریخت و به عنوان ‏نوجوانی پاک‏طینت و باصفا به مقتضای تربیت در بیت امامت واشتیاق به معرفت، مدینه فاضله‏ای را در کربلا پدید آورد.

عرصه ایثار

شب عاشورا است، اصحاب چون پروانه بر گرد وجود امام حسین(ع)حلقه زده‏اند. حضرت این آخرین شب را از لشکر عبیدالله بن زیادفرصت گرفته است تا بر محمل نیاز بنشیند و با محبوب راز گوید.هم‏چنین بیعت را از اصحاب بر می‏دارد و راه را برای انتخاب بازمی‏گذارد. زیرا شهادت عرصه عشقی عالی است و گام نهادن در آن‏اندیشه می‏طلبد و در این وادی عقل راکب وجود است تا زمانی که‏او را به کرانه عشق برساند. آن گاه باید پای از آن بیرون کشید و دل به دریای محبت‏سپرد وبلا را در عرصه عظیم‏ترین ابتلائات به جان خرید تا رخصت پرواز توان یافت. امام اصحاب را نزدیک خیمه‏ای جمع کرد و آن خطابه ‏بسیار معروف شب عاشورا را برای آن‏ها بیان فرمود. با کمال‏اطمینان روحی و قدرت قلب با یاران خویش سخن گفت و به آنان‏ تذکر داد که فردا روز فداکاری و شهادت است و اصرار می‏ورزید که‏در رفتن یا ماندن مختارید و تاکید فرمود که چون شب درآید شما که یاران من هستید هر یک دست‏برادری و فرزندی از آن من بگیرید و بروید. از این تاریکی شب بهره گیرید; زیرا مقصود این جماعت‏کینه‏توز من می‏باشم و چون مرا یابند به شما تعرضی نرسانند. همه‏ خاموش بودند. چشم‏ها از ورای حصار پلک‏ها آرام و شرمسارانه سرک می‏کشیدند و یک‏آسمان بهت، بر دلها سنگینی می‏کرد. مورخین گزارشی از رفتن ‏اصحاب ننوشته‏اند و جز اظهار فداکاری و پایداری از یاران امام‏چیزی نقل ننموده‏اند. و چون یاران و اصحاب بر آمادگی برای‏حماسه‏سازی و شهادت تاکید نمودند. امام سر برداشت و با آهنگی‏که گرمی و نرمی در آن آمیخته بود، به ترسیم حادثه بزرگ عاشوراپرداخت و فرمود هر کس می‏ماند بداند فردا چیزی جز شهادت نیست.قاسم بن حسن در این جمع نورانی حضور داشت از گفت و شنودهای‏بین عمو و اصحابش بر خود می‏بالید و شور و التهاب سراسر وجودش‏را فرا گرفت. با خود نجوا کرد. آیا من هم مشمول این وصال‏خواهم شد؟ امکان دارد چون نابالغ هستم مقصود امام نباشم. ازجای برخاست و از میان صفوف خدا دوستان و حق‏باوران گذشت زبانش‏به سختی او را یاری می‏داد. رو به ابا عبد الله علیه السلام کرده ‏عرض کرد عمو جانم آیا من هم در زمره کشته‏شدگان خواهم بود؟ همه‏چشم‏ها به طواف این قامت کوچک، اما شکوه‏مند ایستاد. در سخن این‏نوجوان و یادگار ارزشمند دومین امام، نشانی از هراس و تشویش‏دیده نمی‏شد طنین شگفت و آهنگی عجیب بر سخنش حاکم بود. حضرت‏امام حسین(ع) اندکی سکوت نمود، اما مگر می‏شد بیش از این پرسش‏بزرگ و قاطع قاسم را بدون پاسخ گذاشت.از این جهت‏با سؤالی فرزند برادر را نخست امتحان فرمود و ازوی پرسید مرگ در نظرت چگونه است. چشم‏ها لب‏های این نوجوان راکاوید، جان دادن در پیکار فردا شوخی نبود، اما قاسم لحظات‏اضطراب و سکوت انتظار را شکست و عرض کرد: من مرگ را شیرین‏تر وگواراتر از شهد دلنشین و زندگی‏بخش می‏بینم و زیباتر ازگردن‏بندی که دختران را آذین می‏بندد و اگر به من بگویید جزوشهیدان فردا هستم مژده‏ای داده‏اید که از شنیدن آن سراسر وجودم‏شور و نشاط می‏گردد. امام، درنگی کرد و دیدگان خود را به رخسارروشن قاسم دوخت و چندین بار برادر را در آن چهره شکفته وشاداب مرور کرد و از درون شعله‏ورتر شد و فرمود: عموجان، فرداهمه به شهادت خواهند رسید. دشمن را نشانی از عاطفه و ترحم‏نمی‏باشد. آن شب آخرین شب زندگی قاسم بود.نه روز از ماه محرم می‏گذشت. ماه دهمین شب رنگ‏پریده و نگران‏به تماشای دشت نینوا مشغول بود. دورتر از خیام امام در محوطه‏پهناوری ستمگران اموی چون گرگ‏های وحشی خفته بودند تا بامدادروز عاشورا به ستیز با فرزند پیامبر و یارانش برخیزند و پنجه‏به خون جوانان بنی هاشم بیالایند. قاسم به خوبی این قوم را می‏شناخت و از سست‏پیمانی و خیانت‏آنان نسبت‏به پدر و عمویش اطلاع داشت. با خود زمزمه کرد: ای‏شقاوت‏پیشگان فردا در صحنه نبرد چون مور و ملخ شماها را برروی هم می‏ریزم. چون شیر غران بر شما یورش می‏آورم و تار ومارتان می‏کنم. بعد در گوشه‏ای نشست و به این سوی صحرا نگریست،یک دنیا صفا دید. یارانی را ملاحظه کرد که حق را شناخته و رضای‏پروردگار را به صدق دل گردن نهاده بودند.آمده بودند تا در راه حق جان دهند و از امام خویش برای احیای‏ارزش‏ها و زنده کردن سنت رسول الله دفاع کنند.

رخصت رزم

منابع متعددی چون ارشاد شیخ مفید، ابصار العین مرحوم سماوی، سرائر ابن ادریس حلی و کتاب تاریخ طبری، نخستین شهید هاشمی را علی اکبر(ع) ذکر کرده‏اند. آن حضرت پس از آن که از پدر خویش اذن‏ رزم گرفت‏ به عرصه نبرد شتافت و هماورد طلبید و شمشیر در سپاه‏شب نهاد و جفا پیشگان را به خاک هلاکت افکند. صدای قاسم بود که‏ در صحرا پیچید و پسر عمو را تشویق می‏کرد. هر سیه‏روزی که با تیغ حضرت علی اکبر بر زمین می‏افتاد طنین تکبیر قاسم و دیگرجوانان هاشمی فضای کربلا را پر می‏کرد. سرانجام با ضربت ‏یکی از اشقیا آن شبیه نبوت و فرزند امامت‏ به‏ شهادت رسید. کشته شدن علی اکبر، قاسم را بی‏طاقت نمود و دیگرموسم آن فرا رسیده بود که رخصت جهاد گیرد و در رکاب عمویش جان ‏ناقابل خویش را فدای حقیقت کند. این زمان مقارن با وقتی بودکه تمامی یاران امام و تنی چند از عزیزان و خاندانش شربت ‏شهادت نوشیده بودند. از سوی دیگر، امام به فرزند برادر علاقه‏دارد و در اذن دادن به قاسم قدری درنگ می‏نماید و طبق روایات‏ به وی فرمود: ای یادگار برادر، با حضور تو تسلی می‏جویم شاید امام از آن حیث که این نوجوان هنوز سن بلوغ را به طور کامل ‏درک نکرده بود. از رخصت دادن برای به میدان رفتن وی اکراه‏داشت. قاسم که برای رفتن به میدان نبرد در پوست‏ خود نمی‏گنجیداز این وضع ناراحت‏شد و در گوشه‏ای نشست و با حالاتی از حزن واندوه بنای گریستن نهاد.به ناگاه از جای برخاست و برق نشاط از چشمانش هویدا شد، زیرابه یادش آمد که پدرش او را توصیه‏ای نموده و دعایی بر بازوی‏راستش بسته است و وی را تذکر داده که به هنگام تالم خاطر می‏تواند با عمل بر محتویاتش از تاثری که برایش رخ داده خودرا برهاند. نوشته را باز کرد و بوسید و شتابان به سوی عموی‏خویش رسید و آنچه پدرش بر آن تاکید فرموده بود به عرض آن‏حضرت رسانید. چون امام توصیه برادر را مطالعه کرد به شدت‏منقلب شد و گریست، و فرمود: آیا با پای خود به سوی مرگ خواهی‏رفت؟ قاسم عرض کرد: چگونه چنین نباشد. روحم فدایتان و جانم‏نثار وجودتان.

تحریفی آشکار

در برخی منابع غیر مستند که متاسفانه عده‏ای بر آنها اعتمادکرده و به پاره‏ای متون تاریخی و مقاتل کربلا راه یافته ومرثیه‏سرایان و تعزیه‏نویسان آنها را ماخذ و منبع خویش قرارداده‏اند، آمده است: وقتی حضرت امام حسین(ع) از وصیت امام‏حسن(علیه السلام) نسبت‏به قاسم اطلاع یافت و آن را مشاهده فرمود خطاب به‏قاسم فرمود: من در باره تو نیز از پدرت وصیتی دارم و می‏خواهم‏به آن جامه عمل بپوشانم و بدین گونه مقدمات عروسی حضرت قاسم بافاطمه دختر امام حسین(علیه السلام) در آن صحرای غم و پس از آن همه مصیبت‏فراهم آمد. شگفت آن که طبق نقل این منابع مخدوش بر ماجرای‏ناکامی و داماد نشدن حضرت علی اکبر(علیه السلام) خیلی تاکید شده است. ماجرا آن قدر شگفت‏انگیز جلوه می‏نماید که قاسم می‏گوید در حالی‏که پیکر شهیدان بنی‏هاشم پاره پاره گشته و بر زمین قرار گرفته‏است، راه انداختن بساط عیش و عروسی روا نمی‏باشد. جمع متضاد دراین داستان مشاهده می‏گردد، زیرا خواهری که در سوگ شهادت برادرخود می‏خروشد و ناله سر می‏دهد در برابر پیکر غرق به خون حضرت‏علی اکبر(علیه السلام) آماده عروسی می‏گردد. نقل می‏کنند علامه حاج شیخ‏جعفر شوشتری که از علمای طراز اول عصر خویش به شمار می‏آمد ازوضع شبیه‏خوانی به خاطر راه یافتن این گونه داستان‏های موهوم به‏آن ناراضی بود و از دست‏اندرکاران خواست موارد وهن‏انگیز وخرافی را از تعزیه‏ها حذف کنند و اگر این کارها میسر نمی‏باشد،حداقل از اجرای تعزیه عروسی قاسم که خیلی مستهجن است، جلوگیری‏کنید. علامه مجلسی می‏نویسد: قصه دامادی حضرت قاسم را در کتب معتبرندیده‏ام، محدث نوری صاحب آثاری چون مستدرک الوسائل در اثرمعروفی که پیرامون آداب اهل منبر به نگارش درآورده در این‏باره اظهار داشته است: از اخبار موهونه و کتب غیر معتمده که‏بزرگان علمای گذشته به آنها اعتنا نکردند و مراجعه ننمودند...قصه زعفر جنی و عروسی قاسم است که هر دو در روضه کاشفی موجوداست و قصه عروسی قبل از روضه، از عصر شیخ مفید تا تالیف کتاب‏فوق در هیچ کتابی دیده نشده است، چگونه می‏شود قضیه‏ای به این‏عظمت و قصه‏ای چنین آشکار محقق و مضبوط باشد و به نظر تمام این‏جماعت نرسیده باشد. مرحوم محدث قمی هم خاطر نشان نموده است.قصه دامادی قاسم در کربلا و تزویج فاطمه بنت الحسین برای اوصحت ندارد. به علاوه حضرت امام حسین(علیه السلام) را دو دختر بوده یکی‏حضرت سکینه(س) و دیگری فاطمه(س) نام داشته است. اولی راسید الشهداء(ع) به عقد ازدواج عبد الله درآورد که شوهرش در کربلابه شهادت رسید. و دومی همسر حسن مثنی است که در کربلا حاضر بودشهید آیت الله قاضی طباطبائی داستان عروسی قاسم را فاقداعتبار می‏داند و می‏افزاید علامه مامقانی در کتاب تنقیح‏المقال‏می‏گوید: آن‏چه در کتاب منتخب طریحی از قصه تزویج قاسم نقل شده‏ من و سایر اهل تتبع در کتاب‏های سیره، تاریخ و مقاتل با اعتباربر آن اطلاع نیافتیم، بسیار دور از اعتبار است که چنین قضیه‏ای ‏روز عاشورا با آن اوضاع و احوال و شدت بلایا اتفاق افتد. به‏نظر می‏رسد که قصه عروسی قاسم که هنوز به حد بلوغ نرسیده بود اشتباه شده و داستان عروسی حسن مثنی بدین صورت در افواه‏اشتهار یافته است. مقام معظم رهبری حضرت آیة الله العظمی‏خامنه‏ای فرمودند: «نباید بوی ذلت و خاک‏ساری نسبت‏به ائمه(ع)و شجاعان کربلا در اشعار استشمام شود، بعضی از روضه‏هایی که خلاف‏واقعه است و مشکوک است، انسان باید حتی المقدور از خواندن‏آنها خودداری کند، برای مثال روضه دامادی حضرت قاسم(ع) چیزی‏است که قطعا یا به احتمال زیاد رد آن ثابت‏شده است... دخترامام حسین(ع) به نام فاطمه مشخص است که چه کسی است. چند سال‏عمر کرده. چند فرزند داشته و پدرش هم مشخص بود. سادات ابن حسن‏هم مشخص هستند و چیز مبهمی در تاریخ وجود ندارد، حال بیاییم وپسر سیزده ساله امام حسن(ع) را در کربلا داماد کنیم. این چیزی‏است که غیر قابل قبول است...» شهید آیت الله مرتضی مطهری دراین باره می‏گوید: «... در همان گرماگرم روز عاشورا که‏می‏دانید مجال نماز خواندن هم نبود، امام نماز خوف خواند و باعجله هم خواند، حتی دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپرقرار دادند که امام بتواند این دو رکعت نماز خوف را بخواند...ولی گفته‏اند در همان وقت امام فرمود: حجله عروسی راه بیندازید ، من می‏خواهم عروسی قاسم با یکی از دخترهایم را در این جا لااقل‏شبیه آن هم که شده ببینم! یکی از چیزهایی که از تعزیه‏خوان‏های‏ما هرگز جدا نمی‏شد عروسی قاسم نوکدخدا; یعنی نوداماد بود. درصورتی که این در هیچ کتابی از کتاب‏های تاریخی معتبر وجودندارد.»

حکایت‏حماسه

قاسم بار دیگر اذن میدان خواست عمو را خطاب قرار داد و عرض‏کرد: پس از علی اکبر(ع) تاب ماندنم نیست‏به جان بابا بگذاریدبروم و بعد گریه به او مجال نداد سخنش کامل شود. چون نظر امام‏بر قاسم افتاد که گریستن آغاز کرده است از چشمان آن حضرت نیزاشک جاری شد و هر دو آن قدر گریستند تا حالت غش به آنان دست‏داد. امام آغوش گشود بوی قاسم در کوچه رگ‏های عمو پیچید و باانتشار عطر قاسم عمویش به هوش آمد. بار دیگر قاسم رخصت نبرد با اشقیا را خواست و چون امام به وی‏اجازه نمی‏داد قاسم خود را بر روی دست و پای حضرت انداخت و آن‏قدر بر دستان مبارک و پاهای عمویش بوسه زد تا امام را راضی‏کرد. از آن جا که قاسم به لحاظ اندام حالت کودکی را داشت،زره‏ای که متناسب با وی باشد در میان لباس‏های رزم نیافتند وجامه معمولی بر تن نمود، عمامه‏ای بر سر گذاشت و با بخشی از آن‏جلو صورت را پوشانید. قاسم در حالی که اشک بر دوگونه‏اش جاری‏بود، از خیمه بیرون آمد و جان برکف، سوار بر اسب گردید و رفت‏تا سینه خود را آماج پیکان دشمن نماید. حمید بن مسلم که راوی لشکر عمر سعد بود می‏گوید: یک مرتبه‏بچه‏ای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خود به جای کلاه خود،عمامه بسته است و به پایش چکمه‏ای نیست، کفش معمولی است و بندیکی از کفش‏ها باز بود و فراموش نمی‏کنم که پای چپش بود، این‏نوجوان به قدری زیبا بود که چون پاره‏ای از ماه به سوی مامی‏آید. قاسم در حال آمدن اشک می‏ریخت قاسم در آن هنگامی که به‏تاختن در میدان مشغول بود، رجزی را خواند که متن آن را شاعری‏به نظم درآورده است: منم قاسم آن سرو باغ حسن مهین سبط پیغمبر موتمن حسین است این پادشاه وحید که شد دستگیر گروه عنید مثال اسیری بود مرتهن میان همه گروهی پر فتن بر این فرقه گمره پرجفا مباراد باران رحمت‏خدا سپس قاسم بر آن لشکر مخالف بتاخت و با شمشیر برنده خویش باوجود خردسالی چنان کشتار کرد که بر حسب برخی روایات و نقل‏مقاتل مستند 70 نفر را کشته است و گروهی از ستمگران را بدین‏منوال از مرکب حیات پیاده نمود و با صدای بلند گفت: به درستی‏که من قاسم هستم از نسل علی(علیه السلام) به خدا سوگند که ما به پیامبرسزاوارتریم از شمر بن ذی الجوشن و یا از آن زاده زنا. از شدت‏تشنگی و خستگی ضعف بر او غالب گردید و ناگزیر گشت‏به سوی‏خیمه‏گاه برود تا شاید جرعه آبی بیابد. که این کار میسر نگردیدو البته برخی نقل کرده‏اند که امام قاسم را از انگشتر خویش که‏در دهانش گذاشت ‏سیراب نمود. ارباب مقاتل نقل کرده‏اند که حمید بن مسلم گفته است: عمر بن سعدبن نفیل ازدی اظهار داشت: سوگند به خداوند بر قاسم حمله می‏کنم‏و خونش را بر زمین می‏ریزم و بعد از این گفته این مرد شقی اسب‏برانگیخت و با شمشیری فرق مبارک قاسم را شکافت. به دلیل این‏ضربت آن نوجوان بی‏طاقت گردید و از زین اسب بر زمین قرار گرفت‏و عمو را به کمک طلبید. امام حسین(ع) بدین سوی شتافت و شمشیرخویش را به سوی قاتل قاسم فرود آورد. آن ملعون دست‏خود را سپرکرد که تیغ دستش را از مرفق جدا ساخت. لشکریان ستم از هر طرف‏به سوی امام یورش آوردند تا شاید آن سفاک را از دست امام ‏برهانند. حضرت مهاجمان را در هم فرو ریخت. گروه زیادی از آنهادر حال فرار عمر بن سعد (قاتل قاسم) را زیر سم اسبان له‏نمودند. البته گروهی از مورخین نوشته‏اند قاسم زیر سم ستوران ‏پاره پاره گشت و بدین‏گونه حضرت قاسم به شهادت رسید و امام‏حسین(ع) بدن غرقه در خون او را به سوی خیمه‏گاه انتقال داد. آری دلاوری نوجوان و سلحشوری کوچک در سرزمین قهرمان‏پرور کربلا حماسه‏ای بزرگ و در خور ستایش آفرید و در دفاع از آرمان مقدس‏اسلام خون خویش را نثار کرد.باشد که مشتاقان معنویت از زندگی این نوجوان هاشمی درس گرفته‏ و او را اسوه خویش قرار دهند.
منبع:مجله ماهنامه پاسدار اسلام، شماره 9

حجت الاسلام محمد مهدی میر باقری:برخی فکر می کردند می شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد!

چرا سيدالشهدا(ع) تنها شد/ برخي فكر مي‎كرند مي‌شود مسلمان بود ولو زير چتر ابن زياد!

­مقدمه

در زيارت عاشورا به امام حسين(ع) اين‌گونه خطاب مي‌كنيم: «و الوتر الموتور». وتر به معناي «تنها و يكتا»، و موتور «تنها شده» است. یك احتمال درباره‌ي اين معنا، يگانگي، منحصر به فرد بودن و بي‌بديل بودن حضرت است. احتمال ديگر اين است كه، حضرت تنهاست و در اين تنهايي «موتور» است؛ يعني حضرت با نقشه و برنامه‌ريزي تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشيم كه درگيري سيّدالشّهدا (ع) مخفيانه نبود كه مسلمانان از آن بي‌خبر باشند. يزيد بعد از مرگ معاويه به استاندار مدينه نامه نوشت كه بايد از حسين بيعت بگيري و الاّ او را بكش و سرش را بفرست. حضرت بيعت نكردند و با تدبير از مدينه خارج شدند؛ در مكه براي مسلمانان نامه‌ي دعوت نوشتند و آنها را مطلّع كردند، علاوه بر اين مكه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر مي‌شد. بعد هم يزيد، عده‌اي را فرستاد تا حضرت را در مكه ترور كنند و توصيه كرد كه، حتّي اگر دست حضرت به پرده‌ي كعبه بود او را بكشيد، لذا حضرت در 8 ذي‌الحجّه در حالي‌كه همه مُحرِم مي‌شدند كاملاً با سر و صدا و با حالتي كه همه متوجه باشند از مكه خارج شدند و با صراحت اعلام كردند:

كسي كه حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهيّاي لقاي خدا كرده است، همراه ما كوچ كرده، همسفر شود.[1]

از آن طرف مردم كوفه از خروج امام از مدينه و حركت به سوي مكه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت كردند. حضرت نيز سفير فرستادند. لذا به گونه‏اي نبود كه مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدينه، بصره و هم مردم كوفه مطّلع بودند. كمابيش تمام مناطق اسلامي مطّلع شده بودند كه چنين حادثه‌اي در شرف اتّفاق است و امام با يزيد بيعت نكرده، ابتدا به مكه رفته سپس از مكه هم بي‌وقت خارج شده و مردم را به همكاري دعوت كرده‌اند.

1ـ شرايط تنها شدن حضرت سيدالشهدا (ع)

شرايطی که موجب تنها شدن امام حسين(ع) شد را می­ت‌وان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سيدالشهدا (ع) مشاهده کرد:

1/1 ـ شرايط جبهه‌ي دشمن

 اگر طرف درگيري حضرت، يكي از صحابي رسول‌الله يا فردي كه امثال اين عناوين را يدك مي‌كشيد، بود، جاي توجيه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولي طرف مقابل سيّدالشّهدا(ع)، يزيد و ابن زياد است كه حسب و نسب‌شان معلوم و هيچ نقطه‌ي قوتي در آنها نيست. يزيد شخصيتي است كه طرفداران او نيز نتوانسته‌اند برايش مدحي بگويند، حتي خيلي از اهل‌سنت هم يزيد را واجب اللعن مي‌دانند. غير از اينكه امتيازي هر چند دروغين نداشته، معروف به قماربازي و عيّاشي بوده است.

يكي از اشكالاتي كه برخي به حضرت امير(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمين له الفدا ـ مي‌كردند اين بود كه، تو جوان هستي و مردم زير بار خلافت شما نمي‌روند.[2] غافل از اينكه اساس ديانت تولّي به وليّ خدا و تسليم بودن در مقابل اوست. لذا يكي از كمالاتي كه شيعه در طول تاريخ به واسطه‌ي زحمات معصومين (ع) رسيده اين است كه، براي او امام، كوچك يا بزرگ و حاضر يا غايب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داريم كه در سنّ كودكي به امامت رسيده‌اند؛ امام جواد، امام هادي و امام زمان(ع) و شيعه نيز قبول كرده و هيچ انشعاب عمده‌اي اتفاق نيفتاده است. به اين علت كه، فرهنگ شيعه، فرهنگ رشد يافته‌اي شده و پذيرفته است كه، امامت منصبي صوري نيست؛ لذا مثل علي بن جعفر (ع)[3] كه هنگام امامت امام جواد (ع) پيرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام كاظم و امام رضا(ع)) را قبل از آن درك كرده بود محدّث جليل‌القدري بود و روايات بسياري از وي نقل شده است، وقتي امام جواد(ع) در حلقه‌ي درسي او وارد مي‌شدند، درس را تعطيل مي‌كرد به طرف امام مي‌رفت و دست ايشان را مي‌بوسيد. اگر هم اعتراض مي‌شد كه شما عموي پدر ايشان هستيد، مي‌گفت: «خداي متعال اين ريش سفيد را قابل امامت ندانسته ولي اين نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس كار دين معرفت است، اما گروهي پس از رسول خدا (ص) توجيه باطلي مي‌كردند. جالب اين است كه، در خصوص سيّدالشّهدا (ع) اين توجيه هم نيست؛ بلكه مسئله به كلي بر عكس است؛ چون سيّدالشّهدا(ع) حدود 60 سال داشتند و يزيد، جوان تازه به دوران رسيده بود؛ لذا ابن زياد و يزيد نه اسمي داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقه‌ي خوشي داشتند. ابن زياد پسر زياد است، زياد هم اولاد نامشروع بود كه معاويه او را ملحق به ابوسفيان كرد و به خاطر اين كار مورد طعن بسياري قرار گرفت. يزيد هم مجهول‌الهويه است؛ چون مادر يزيد قبل از اينكه زن معاويه بشود باردار به يزيد بوده ولي به اسم معاويه تمام شد. اين نسب، آن اخلاق و آن هم ساير اوصافي كه هيچ نقطه‌ي مثبتي در آن نيست.

2/1ـ شرايط جبهه‌ي امام حسين(ع)

 طرف ديگر درگيري، سيّدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب كمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولي يك نقطه‌ي منفي براي سيّدالشّهدا(ع) در تاريخ ننوشته‏اند؛ نوه‌ي پيامبر، فرزند اميرالمؤمنين و حضرت فاطمه زهرا ـ عليهم السلام ـ  غير از اينها، همه نوع كمالات را دارند به طوري‌كه، در روز عاشورا وقتي فرمودند: به چه عذري مرا مي‌خواهيد بكشيد؟ يك نفر نگفت شما فلان جرم را داريد. وقتي كه فرمودند: مگر شما از پيامبر نشنيديد كه؛ «حسن و حسين سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنيده‌ايد، اصحاب هستند، از آنها بپرسيد كه نه تنها اهل بهشت، بلكه سرور اهل بهشتند. هيچ كسي انكار نكرد، چطور شده، سيّدالشّهدا(ع) با اين همه كمالات و اعلان علني كه در طول چند ماه كرده‌اند، حالا به كربلا آمده‌اند ولي در آخر كار براي حضرت حداكثر كمتر از 200 نفر (نظر مشهور 72 نفر است) ياور جمع شده است؟! ولي آن طرف، فقط از كوفه و از نزديكي‌هاي آن لشكر سي هزار نفري جمع شد، بيشتر از اين نيز نقل كرده‌اند!! چرا و چگونه وليّ خدا تنها شد؟ البته اين طور نيست كه حضرت يك دفعه تنها شده باشند؛ بلكه يك حركت و نقشه‌ي تاريخي است كه سيّدالشّهدا(ع) را تنها و منزوي كرده است.

2. عوامل تنهايي وليّ خدا

چه عواملي موجب تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائي (رض) فرموده بودند: «همه‌ي كتاب وسايل الشيعه را از اول تا آخر مطالعه كردم تا ببينم چند روايت فقهي از سيّدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روايت بيشتر پيدا نكردم»!! معناي اين حرف اين است كه مردم، سيّدالشّهدا(ع) را در حدّ يك مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالي‌كه ابوهريره‌ها به اسم صحابي، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همه‌ي اينها نشان مي‌دهد كه وليّ خدا با سازمان‌دهي قبلي تنها شده بود.

در اينجا عوامل تنهايي وليّ خدا را بر مي‌شماريم با تذكر به اين نكته كه، با حركت سيّدالشّهدا(ع)، كار برعكس و توجه به اهل بيت شروع شد؛ تا جايي كه در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسيد.

1/2ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها

 عواملي كه باعث تنهايي وليّ خدا مي‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. كه وقتي اين دو با هم تركيب شوند به شدت كارگر مي‏‌شوند؛ شبهات فضا را تاريك مي‏كند و در این فضا فتنه‌ها تأثيرگذار مي‌شوند. و الّا در فضاي روشن، فتنه‌ها كارساز نيستند.

اعلان بي‌نيازي نسبت به وليّ خدا و طرح «حسبنا كتاب الله» اولين و اساسي‌ترين شبهه‌اي است كه از زمان حيات خود پيامبر اكرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبري نوشته‌اند: در آخرين روزهاي حيات پيامبر(ص) در حالي‌كه مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بياوريد تا چيزي بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد. كسي گفت: «إنّ الرجل ليهجر حسبنا كتاب الله» به فارسي يعني هذيان مي‌گويد!! از قرائن تاريخي پيداست كه گوينده‌ي اين سخن كيست، شيعه و سني هم متّفقند كه او كيست. البته؛ متأسفانه عدّه‌اي از علماي اهل سنت اين جريان را توجيه كرده و گفته‌اند: اين حرف بدي نيست. او در دوره‌ي خلافتش نيز مي‌گفت: «آن روزي كه پيامبر آن جمله را فرمود، مي‌خواست مسئله‌ي خلافت را مطرح كند، ولي من صلاح مسلمانان ندانستم».

جريان از اينجا شروع شد كه، اسلام نياز به «وليّ» ندارد؛‌ بلكه كتاب براي ما كافي است، در حالي كه شيعه و سني متواتر نقل كرده‌اند كه حضرت به روشني فرمودند: « إنّي تاركٌ فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتي» البته بعضي از سنّي‌ها اين روايت را نيز تحريف كرده، گفته‌اند: كتاب الله و سنتي!

شبهه از اينجا شروع شد كه گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانيد، مي‌خوانيم، روزه بگير، مي‌گيريم، حج برو، مي‌رويم و … به جايي رسيد كه به تدريج گفتند: نوشتن حديث معنا ندارد بايد كتاب خدا را حفظ كنيم؛ چون اگر بخواهيم حديث بنويسيم كتاب خدا از بين مي‌رود؛ لذا نوشتن حديث پيامبر را در زمان خليفه‌ي اول منع كردند، البته به اين علّت كه احاديث پيامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضايل اهل بيت(ع) دارد. اين شبهه ظاهر فريبنده‌اي هم داشت؛ چون مي‌گفتند روايت به اندازه‌ي قرآن اهميت ندارد؛ لذا نگذاريد قرآن از بين برود، در حالي كه مفسّر قرآن، كلام رسول خدا(ص) است. «لتبيـّن للنّاس ما نزّل إليهم»[4] روشن است كه اگر براي قرآن تبيين‌كننده‌اي نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا مي‌شود.

2/2ـ جعل شخصيت در مقابل اهل بيت(ع)

 بعد از اينكه جلوي نشر فضايل اهل بيت را گرفتند، كم‌كم شروع به جعل شخصيت و شخصيت علي‌البدل كردند، كه در دنياي سياست كار رايجي است؛ لذا در مقابل اميرالمؤمنين(ع) كه صاحب فضايل است، براي ديگران جعل فضيلت كردند. معاويه دو كار انجام داد: اول، اينكه احدي حق ندارد نقل حديث در فضايل علي و اهل بيت كند، (اگر كرد او را بكشيد)، دوم، به استاندارانش دستور داد براي عثمان و شيخين فضيلت نقل كنيد. كار جعل فضايل به حدي رايج شد كه خود معاويه گفت: بس است. چون جعلياتي مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر كدام اقتدا كنيد، هدايت مي‌شويد، خلاف صريح قرآن است، چون قرآن مي‌گويد: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

3/2ـ تحريف در معناي دين و مسلمان بودن

 اين شبهات در حقيقت، تحريف در معني دين و مسلمان بودن است، غافل از اينكه حقيقت دين چيزي جز تسليم در مقابل خداي متعال نيست « إن الدّين عندالله الإسلام»[5] و اين تسليم بودن زماني ثبوت پيدا مي‌كند كه در مقابل وليّ‌ خدا تسليم باشيم.

قل إن كنتم تحبون الله فاتّبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم و الله غفورٌ رحيمٌ.[6]

تولّي به ولي خدا گوهر دين و باقي مسائل، آداب ظاهري دين است. اينها  در معناي دين‌داري تحريف كردند، تحريف‌هايي كه تاكنون ادامه دارد.

يك نگاه اين است كه، دين همين آداب است هر كس بيشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. يك نگاه ديگر هم كه كم كم شكل گرفت و هم اكنون نيز وجود دارد اين است كه، دين يك مشت تجارب باطني و به قول امروزي‌ها تجارب قدسي، تأملات، رازداني، رمزداني، رياضيت‌كشي، حالات و مقامات باطني است و رسيدن به اينها هم يك آداب و فرمول‌هايي دارد،‌ اگر به آن عمل كني به نتيجه مي‌رسي، لذا اهل سنت كتاب‌هايي دارند به نام منازل الفلان، خيال مي‌كنند پلكان است اگر رفتي به خدا مي‌رسي. البته همه‌ي اين حرف‌ها مطلقاً باطل نيست،‌ ولي اين تحريفي است كه پيدا شده و كم‌كم به جايي رسيده كه رسيدن به خدا، بدون ولي فرمول پيدا كرده است.

در اين وسط وليّ خدا چه مي‌شود؟ اين همان ظهور «حسبنا كتاب الله» است. درباره‌ي امور اجتماعي نيز برخي مي‌گويند: اول اينكه امور ظاهري است و اعتبار چنداني ندارد، دوم اينكه به دين ربط ندارد، بايد خود مردم آن را سامان دهند.

اين تفكّرات كه از صدر اسلام شروع شد، باعث كارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن وليّ خدا شد. از زماني كه دين‌داري، فقط رمزداني و نماز و روزه‌ شد و همه‌ي صحابه عادل و محترم شدند، كم‌كم اميرالمؤمنين(ع) هم عرض طلحه يا زبير شدند، چون همه صحابي هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امير(ع) نقل شده است كه فرمودند: «مرا روزگار اين‌قدر پايين آورد كه كنار معاويه گذاشت، تا جايي كه گفتند: علي و معاويه». معاويه كسي است كه تا فتح مكه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، يعني در حقيقت برده بودند، اما حضرت علي(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شكني و ساير فضايل نامتناهي حضرت، كه ديگر جاي خود دارد.

بايد تذكر داد كه ما در اين زمان نگران فتنه‌هاي دشمن نيستيم، فتنه‌هايي مانند ماهواره، فيلم، ويدئو، رمان و … انحرافي نمي‌توانند در فضاي روشن، كاري بكنند. در سال 1357 از اين فتنه‌ها بسيار داشتيم ولي امام خميني(ره) باذن الله ـ تبارك و تعالي ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ها هستند، شبهاتي مثل اينكه؛ اصلاً دين، حكومت و سياست ندارد (دين حداقل)، براي تفسير دين، روحانيت لازم نيست، دين طبقه‌ي مفسّر ندارد، هر كس هر طوري فهميد، بالنسبه حق است (تكثّرگرايي)، و ... .

اگر اين شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتي كارگر مي‏افتد،‌ هر كس صدا بلند كرد دورش جمع مي‌شوند؛ لذا اين‌دو در كنار هم كار مي‌كنند. اگر در تاريخ جريان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل كنيم به همين نتايج خواهيم رسيد.

سيّدالشّهدا(ع) نيز به همين شكل تنها شدند. مردم طوري پراكنده شدند كه احكام فقهي خود را نيز از سيّد الشّهدا(ع) نمي‌پرسيدند با اينكه، حضرت سبط پيامبر، صحابي و … بودند (حالا فضايلي كه شيعه نقل مي‌كند، بماند) بنابراين، شبهه‌ها و فتنه‌ها يكي از عوامل مهم تنهايي حضرت بود و اين‌دو در يك شب درست نمي‌شوند؛ بلكه يك برنامه‌ريزي تاريخي پشتيبان قضيه بود،‌ لذا همين كه حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام مي‌دهيد،‌ بلافاصله يك امت را لعن مي‌كنيد. « فلعن الله امّه‌ي‌ً أسّست أساس الظّلم و الجور عليكم أهل البيت» بدين معني كه حضرت با يك امت تاريخي روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زياد و يزيد.

4/2 ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولياي الهي

 يكي ديگر از عوامل تنهايي وليّ خدا اين است كه در كار اولياي خدا هدف، خيلي بالاتر از آن است كه اهل دنيا تعقيب مي‌كنند. هدفي را كه سيّدالشّهدا(ع) تعقيب مي‌كنند اين نيست كه انسان‌ها را به رفاه و عيش دنيا يا حتّي به آن چيزي كه توسعه‌ي مادي و تكامل مادي ناميده مي‌شود، برساند؛ اگر هدف اينها بود خيلي زود انسان‌ها همراه مي‌شدند؛ تأمين شهوات و ارضاي غرايز مردم، هدف اصلي نيست، اگرچه نياز مادي مردم در حكومت ديني و در جامعه‌اي كه بر محور اولياي خدا شكل مي‌گيرد به بهترين وجه و در شكل معقول تأمين مي‌شود ولي هدف برتر از رفاه و امنيت مادي و حتي برتر از آزادي مطلوب تمدن‌هاي مادي و بالاتر از توسعه‌اي كه آنها تعقيب مي‌كنند، است. لذا هيچ‌كدام از اولياي الهي در آغاز دعوتشان به رفاه دنيا دعوت نكردند، با اينكه اغلب بعثت‌شان در جوامعي بود كه وضعيت مادي بسياري از آنها، وضعيت مناسبي نبوده است. نمونه‌اش جامعه‌ي جاهلي قبل از نبي مكرم اسلام(ص) كه از نظر امنيت و رفاه خيلي عقب افتاده بودند. ولي حضرت در بدو بعثت نفرمودند: اي مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شويد، زندگي‌تان را سامان دهيد، امنيّت اجتماعي براي خودتان ايجاد كنيد، بلكه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد كردند، دعوتي كه براي انبيا بسيار سنگين تمام مي‌شد، لذا در جوامعي كه ادراكشان ضعيف و تعلّقشان به دنيا شديد بود، دعوت‏كننده به معاد و اينكه بعد از مردن، زنده شدني هست،‌ متّهم به جنون مي‌شد. اين جريان در آيات متعددي از قرآن آمده است. با همه‌ي اين زحمات، شروع دعوتشان از اينجا بود؛ چرا؟ به دليل اينكه مي‌خواهند انسان را به مقام توحيد، زهد، يقين و رضا برسانند. اين هدف بدون يقين به آخرت، بدون ايمان به الله ممكن نيست. البته وقتي هدف رفيع شد طبيعي است كه همراهان واقعي ديرتر و كمتر پيدا مي‌شوند، چون همه براي آن هدف‌هاي رفيع آماده نيستند و همت ندارند.

5/2‍ـ نبود تزوير در منطق اولياي الهي

از جمله عوامل تنهايي اولياي خدا اين است كه نمي‌خواهند با هر قيمتي شده ـ ولو با حيله و تزوير ـ مردم را به طرف خود بكشانند و به هدف برسانند، مي‌خواهند اگر مردم مي‌آيند،‌ از سر بصيرت و آگاهي و فهم باشد، چون فقط اين نوع آمدن به طرف خداي متعال درست است « و هديناه النّجدين»[7] طوري مديريت و رهبري مي‌كنند كه حق و باطل روشن شود، مردم با بصيرت و آگاهي تصميم بگيرند. لذا اگر موارد زيادي در حكومت اميرالمؤمنين(ع) يا در كلّ بر خورد اولياي الهي مي‌بينيد كه ظاهراً چرا اميرالمؤمنين(ع) به طلحه و زبير اجازه دادند از مدينه خارج شوند؟ گفتند: مي‌خواهيم عمره برويم، حضرت فرمودند: مي‌خواهند بروند مكر كنند، دنبال فتنه هستند. حضرت با اينكه مي‌دانست، جلوي آنها را نگرفت. يا مي‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ايشان را ترور كند ولي مانع نشدند؟ مسلم بن عقيل(ع) مي‌دانست ابن زياد داخل خانه آمده ولي ترورش نكرد! و داستان‌هاي متعدد ديگر، معلوم مي‌شود ترور و فريب، مشكلي را حل نمي‌كند، اگر بنا است مردم به بصيرت برسند بايد طوري عمل كرد كه حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب كنند،‌ قدرت اختيار حق و باطل معلوم شود تا تكليف و رشد معني‌دار شود. لذا سيّدالشّهدا(ع) طبق بعضي از نقل‌ها در بين راه مكرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌اي هم پراكنده شدند، هر چه مخاطرات شديدتر مي‌شد عده‌ي بيشتري مي‌رفتند،‌ حتي حضرت در شب آخر نيز فرمودند: برويد. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اينكه حضرت بيعت را از آنها برداشتند، كسي نرفت همگي التماس كردند و ماندند.

در حكومت ديني هدف اين نيست كه به هر قيمتي شده ـ ولو با دروغ و تزوير ـ مردم را نگه داريم؛ بلكه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوري كه حجّت تمام شود و بر سر ايمان انسان‌ها مانعي وجود نداشته باشد، براي رسيدن به اين هدف شياطين و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پيامبرش مي‌فرمايند:

«وكذلك جعلنا لكلّ نبيٍّ عدوّاً شياطين الإنس و الجنّ».

براي هر پيامبري دشمن قرار داديم،  اعم از شياطين انسي و جني.

 كه الهاماتي نيز در بين خود دارند؛ يوحي بعضهم إلي بعضٍ زخرف القول غروراً.[8]

حرف‌هايي كه زخرف القول يعني ظاهر فريب و خوش ظاهر است، بين خودشان رد و بدل مي‌كنند. بعد خداوند متعال به پيامبرش مي‌فرمايد: «ولو شاء ربّك ما فعلوه» اگر خداوند متعال مي‌خواست، نمي‌توانستند چنين كارهايي انجام دهند؛ يعني خداوند متعال محكوم آنها نبوده، در مقابل فتنة‌ آنها، دست خدا بسته نيست.

6/2ـ رنگين‌تر بودن سفره‌ي جبهه‌ي مقابل

وسوسه‌ها خيلي زياد است،‌ زيرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنيا در آن طرف است، سفره‌ي معاويه رنگين‌تر است،‌ در حالي كه سفره‌ي اميرالمؤمنين(ع) هيچ وقت مثل سفره‌ي معاويه نيست. آنها به هر قيمتي كه شده مي‌خواهند مردم را جمع كنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعيد بر اساس انگيزه‌هاي مادي جمع مي‌كردند. ولي حضرت نمي‌خواست لشكرش بر اساس انگيزه‌هاي مادي پر شود؛ بلكه مي‌خواست آنهايي كه در ركابش شمشير مي‌زنند، با اين جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امير(ع) در جنگ صفين حكميت را تا آخرين لحظه نپذيرفتند، بعد هم كه قرآن بر سر نيزه رفت، قبول نكردند تا اينكه حكميت تحميل شد،‌ به حسب ظاهر اگر يك سياست‌مدار متداول بود، حكميت را مي‌پذيرفت تا لااقل حكم را خودش تعيين كند، تا ابوموسي اشعري حَكم نشود، ولي حضرت اين كار را نكرد؛ زيرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدير وليّ خدا در اين جريان نقش دارد.

3ـ علت باز ماندن افراد از ياري وليّ خدا

مسئله‌ي اساسي و عبرت‌آموز ديگر اينكه؛ اگر قبلاً انسان خودش را براي همراهي با وليّ خدا آماده نكرده باشد، عقب خواهد ماند. سيّدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع كردند،‌ يك نمونه‌ي آن طرمّاح بود كه در راه با چند نفر ديگر، به حضرت برخورد كردند (يكي دو منزل با كوفه بيشتر فاصله نداشت) حضرت پرسيدند: «وضع كوفه چگونه است؟» گزارشي داد كه وضع كوفه خوب نيست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشيرهايشان عليه شماست، ما كه از كوفه بيرون مي‌آمديم، در مخليه، لشكر انبوهي براي جنگ با شما جمع شده بود كه تاكنون لشكري به اين عظمت و وسعت نديده بوديم،‌ از آن طرف، طرمّاح براي خانواده‌اش آذوقه مي‌برد؛ لذا به حضرت عرض كرد: اجازه بدهيد آذوقه‌ها را برسانم و برگردم. حضرت فرمودند: «سعي كن زود بيايي». رفت، زود هم برگشت ولي وقتي به همين منزل رسيد، خبر شهادت سيّدالشّهدا(ع) را شنيد. از ماه‌ها قبل سيّدالشّهدا(ع) از مدينه خارج شده و اعلام موضع كرده‌اند، بعد از 6 ماه حالا كه حضرت در محاصره‌ي دشمن قرار گرفته، تازه ايشان براي زن و بچه‌اش آذوقه مي‌برد. نقطه‌ي ضعف بالاتر اينكه، به حضرت نصيحت مي‌كند ـ به اين خيال كه حضرت محتاج نصيحت اوست ـ گفت: بياييد به يمن برويم، كوفيان وفادار نيستند من براي شما در كوهستان‌هاي يمن 20 هزار شمشير زن آماده مي‌كنم تا جنگ را از آنجا شروع كنيد. غافل از اينكه 20 هزار شمشيرزن كه مثل شما بخواهند آذوقه‌ي زن و بچه را بر سيّدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سيّدالشّهدا(ع) نمي‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقه‌ي زن و بچه و نام و نشان باشيم، مسلّم است كه وليّ خدا تنها مي‌ماند.

آنهايي كه به حضرت كمك نكردند، چند دسته بودند؛ يك دسته كساني هستند كه در صف دشمن رودرروي سيّدالشّهدا(ع) ايستادند و تا حدّ ريختن خون ايشان اقدام كردند. دسته‌ي ديگر كساني كه، نشسته و حضرت را نصيحت كردند كه، به كوفه نرويد اگر برويد كشته مي‌شويد، و با كشته شدن شما زمين خالي از حجّت مي‌شود.[9] بعضي هم مثل عبيدالله جعفي، از كوفه خارج شده بود تا در جريان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد كردند و فرمودند: «عبيدالله، وضع تو به خاطر عثماني بودن خوب نيست اگر به ما ملحق شوي همه‌ي گذشته‌ات جبران مي‌شود». در جواب گفت: من از كوفه خارج شدم تا خيالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار كنم. نه با شما هستم نه با ابن زياد، ولي اسب تندرويي دارم كه هر كه سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگيرد، آن را به شما مي‌دهم كه فرار كنيد. تلقي اين آدم را ببينيد در مقابل دعوت حضرت اعلام مي كند كه مثلاً ماشين آخرين سيستم يا هواپيماي شخصي خود را بدهد كه حضرت سوار شوند و از محاصره‌ي ابن زياد بيرون روند غافل از اينكه، حضرت آمده‌اند تا ابن زياد را محاصره‌ي تاريخي كرده، شكست دهند.

عدّه‌اي نيز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سيّدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنكه وقتي سيّدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلي ندارد. مسئله‌ي اساسي كمبود معرفت است. اينكه انسان نفهمد تنها راه، راه «وليّ خدا» است،‌ اينكه انسان خيرخواهي خود را براي وليّ خدا از حدّ پيشكش كردن اسب و مانند اينها،‌ جلوتر نبرد،‌ اينكه؛ خودش را به اصطلاح فهميم‌تر از وليّ خدا بداند و خيال كند اين حق را دارد كه وليّ خدا را موعظه كند، عوامل تنهايي وليّ خدا و جدايي حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همه‌ي كساني بودند كه از روي بصيرت و درايت به حضرت پيوستند، اگر همه‌ي مقاتل را بگرديد، يك‌جا نمي‌يابيد كه موّرخان نقل كنند كه حضرت پيشنهادي به امام داده باشند كه مثلاً برويد يا نرويد، جنگ كنيد يا نكنيد،‌ زن و بچه با خودتان ببريد يا نبريد، كاملاً مي‌دانند كه سيّدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان مي‌خواهد بهره ببرد، بايد همراه حضرت شود.

عدّه‌اي هم كساني بودند كه دير آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتي نامه‌ي حضرت به دستشان رسيد با سخنراني‌هاي تند ديگران را تحريك كرده، راه افتادند ولي وقتي رسيدند كه ديگر دير بود و ماجراي كربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نكرده بودند تا لياقت همراهي امام زمان خود را بيايند.

1/3ـ علاقه به دنيا

 اگر در دل انسان هوسي باشد اين هوس در جايي راهش را از اولياي خدا جدا مي‌كند ولو ممكن است قدم‌هايي همراه با اولياي خدا برود اما آنجايي كه اين هوس سر بر مي‌دارد راه انسان را از وليّ خدا جدا مي‌كند. تأخيرها، سستي‌ها، كم معرفتي‌ها و... از همه مهم‌تر، تعلق به دنياست كه موجب مي‌شود انسان تا مرز ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) پيش برود. همان كساني كه براي سيّدالشّهدا نامه نوشته بودند، براي حفظ دنيا و غنيمت بردن از يكديگر سبقت مي‌گرفتند تا پيش ابن زياد، عزيز شوند. كار آنها در اثر حبّ دنيا به جايي رسيد كه صفشان را از سيّدالشّهدا(ع) جدا كردند. عمر سعد كسي است كه در لشكر صفين،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شركت داشته است اما حالا فرماندهي لشكر ابن زياد را قبول كرده است!‌ طمع در ملك ري، ريشه‌ي اين تغيير موضع بود. وقتي به او پيشنهاد فرماندهي لشكر را دادند يك شب مهلت خواست. در واقع ابن زياد نوعي تزوير كرد،‌ اول لشكر را تجهيز كرد و فرماندهي آن را همراه با حكومت ري، به عمر سعدداد چون ري،‌ آن روز بخش عظيمي از منطقه‌ي حكومت اسلامي بود، بعد كه براي حركت آماده شد به او گفتند: شورش خوابيده و سركوب شده بايد به كربلا بروي. گفت:‌ نمي‌روم، گفتند مهم نيست. حكومت ري را برگردان. گفت: اجازه دهيد فكر كنم، تا صبح قدم مي‌زد و تأمل مي‌كرد و مي‌گفت: «مي‌گويند» يك آخرتي هست يعني از لفظ «يقولون» استفاده مي‌كرد و بالاخره به جنگ سيّدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بين دو لشكر با او صحبت كردند و فرمودند: چرا در اين كار شركت كردي؟!‌ گفت: دنيايم چنين و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمين مي‌كنم. بهانه‌هاي زيادي آورد، آخر هم نپذيرفت!

تعلّق خاطر به دنيا درجايي انسان را رودرروي اولياي خدا قرار مي‌دهد و اين خطر براي همه ما جدي است. بعضي از بزرگان تعبير خيلي زيبايي دارند، مي‌گويند يكي از اقسام گريه در مراسم سيّدالشّهدا(ع) گريه‌ي خوف است كه انسان واقعاً خائف باشد، نكند روزي پيش بيايد مثل مدعياني كه نامه نوشته بودند كه، باغ‌هاي ما آماده، نهرهاي ما جاري و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستيم اما وقتي كه وليّ خدا آمد تيغ روي او كشيدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهيد كردند، ما نيز با امام خود چنين كنيم.

2/3ـ جمع بين دنيا و آخرت

عامل ديگري كه موجب جدايي از سيّدالشّهدا(ع) و حتي موجب قرار گرفتن در صف ابن زياد شد، اين بود كه عدّه‌اي مي‌خواستند بين دنيا و آخرت جمع كنند. با خود تصفيه‌ي حساب نكرده بودند تا بتوانند يكي از اين‌دو را انتخاب كنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پيش مي‌آورد تا انسان يكي را انتخاب كند. عده‌اي گفتند: سري كه درد نمي‌كند دستمال نمي‌بندند، نه با سيّدالشّهدا(ع) مي‌جنگيم و نه با ابن زياد درگير مي‌شويم، چون سهم ما از بيت‌المال قطع مي‌شود. ابن زياد با 20 الي 30 نفر سرباز به اضافه‌ي 10 يا 20 نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زياد اول چند نفر از اين سران را بالاي دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه كنيد و بگوييد لشكر شام در راه است مقاومت بي‌فايده است. چرا مي‌خواهيد بجنگيد؟ شما كه در مقابل لشكر شام نمي‌توانيد مقاومت كنيد. بعد هم گفت: به مردم بگوييد هر كس تا شب در اينجا باقي بماند سهمش از بيت‌المال قطع مي‌شود، بعد هم به يكي از همين سران دستور داد تا يك پرچم سفيد به دست بگيرد و بگويد: هر كس زير اين پرچم بيايد در امان است مردم هم گروه گروه زير پرچم مي‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نيرو را با نيرنگ جمع كردند.

اينكه آدم بخواهد جمع بين دنيا و آخرت كند؛ يعني هم نماز بخواند، هم دين داشته باشد، نه با يزيد بجنگد نه با سيّدالشّهدا(ع)، مثل كوفيان مي‌شود اراده‌ي جمع بين دنيا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشكر نخيله، آمدند با اين نيّت كه انشاءالله صلح مي‌شود، بعد هم گفتند: برويم كربلا انشاءالله اتفاقي نمي‌افتد، كم كم كار به جايي رسيد كه از همديگر سبقت مي‌گرفتند مبادا از غنيمت عقب بمانند و مبادا پيش ابن زياد بگويند: اين افراد كوتاهي كردند. غافل از اينكه؛ تنها ماندن سيّدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترين جرم است، لازم نيست با ايشان بجنگيم. همين كه دو صف ايجاد شد (صف سيّدالشّهدا(ع) و صف يزيد)، بايد به هر قيمتي شده در صف سيّدالشّهدا(ع) باشيم نه در صف ابن زياد، ولو آخر كار صلح شود. اينكه انسان خيال كند اگر كار به كشتار و ريختن خون سيّدالشّهدا(ع) نرسد، در لشكر ابن زياد بودن جرم نيست، از نقطه ضعف‌هاي اساسي است. عده‌اي بر اين فكر بودند كه مي‌شود مسلمان بود ولو زير چتر ابن زياد!! حالا ابن زياد حاكم باشد يا امام حسين(ع) چه فرقي مي‌كند. مثل كساني كه الآن در آمريكا هستند و خيال مي‌كنند دينشان را هم حفظ مي‌كنند، زيرا آمريكا نمي‌گويد نماز نخوانيد، اصلاً كاري به دين ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلماني بهتر و بيشتر است!! غافل از اينكه نبودن در صف سيّدالشّهدا(ع) گناه كبيره و اعظم كبائر است. حر(ره) يك شخصيت بسيار بسيار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه كرده است و يكي از نمونه‌‌هاي توبه است. وقتي براي عذرخواهي خدمت سيّدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض كرد؛ گمان نمي‌كردم كار ابن زياد با شما به اينجا برسد!! اين فكر،‌ خودش عين جرم است، بر فرض كه كار ابن زياد با سيّدالشّهدا(ع) به اينجا نمي‌رسيد، مگر بايد كار به جنگ برسد تا انسان در صف سيّدالشّهدا(ع) قرار بگيريد؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زياد باشد و سيّدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

3/3 ـ احساس عدم احتياج به وليّ خدا

جرم را تا به آخر نرسيده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنيا و آخرت بودن، تأخير داشتن، خود را محتاج وليّ خدا نديدن، اينكه مي‌شود جز‌ء اولياي خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سيّدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هايي است كه وجود داشته و علت تنهايي سيّدالشّهدا(ع) شده است. خيال مي‌كردند براي اصلاح شدن نيازي به سيّدالشّهدا(ع) نيست؛ لذا طواف كرده، نماز مي‌خواندند، چله نشيني مي‌كردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهيّاي ظهور باشيد؛ چون ظهور ناگهاني واقع مي‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگي، به محض شنيدن نداي حضرت، همگي در مكّه جمع مي‌شوند. اينها كه بيكار نيستند ولي طوري آماده‌اند كه اگر آب دستشان باشد، زمين گذاشته، مي‌روند. حبيب بن مظاهر در ميان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد كرد و گفت: كجا مي‌روي؟ گفت: مي‌روم حمام، گفت: وقت اين كارها نيست از سيّدالشّهدا(ع) نامه رسيده، بايد رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف كربلا رفتند. اين آمادگي خيلي فرق مي‌كند با آن كسي كه در زمان رسيدن سيّدالشّهدا(ع) به كربلا، تازه براي زن و بچه‌اش آذوقه مي‌برد. خيلي هم دوست دارد به حضرت كمك كند ولي از قبل فرصت‌ها را تخمين نزده، خودش را مهيّا نكرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پيدا است چنين آدمي عقب مي‌افتد. اشتغال انسان به كار خويش و اينكه دل‌مشغولي انسان، وليّ خدا نباشد، يا اينكه صبح كه بلند مي‌شود فكرش اين نباشد كه، امروز در كار امام زمان(عج)چه وظيفه‌اي دارم، مشكل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمي‌دارد، نه اينكه ما ايشان را ياري كنيم. در صلواتي كه از امام حسن عسكري(ع) براي امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدينك و انصر به اوليائك و اوليائه و شيعته و أنصاره»[10] خدايا او را ياري كن و به وسيله‌ي او، دوستان خود را و دوستان او را و شيعيان و ياران او را، ياري كن. به هر حال بايد ديد كجاي اردوگاه  امام خالي است، همانجا را پر كرد. دنبال كار خودمان نباشيم، اگر ما به دنبال آيت‌الله شدن باشيم و آن يكي، به دنبال خانه خريدن باشد، و سومي به دنبال چيز ديگر حتماً اين تعلقات، ما را از وليّ خدا دور مي‌كند. اگر آمادگي و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت وليّ خدا موفق مي‌شود، همين‌كه حضرت پرچم برداشت چنين شخصي آماده است. همه‌ي‌ كارهايش را كرده، نه اينكه وقتي جنگ شروع شد تازه به فكر نماز و روزه‌هاي قضا و به فكر قرض‌هايش باشد. حالا كه سيّدالشّهدا(ع) به ميدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نيست اينها را بايد قبلاً مي‌خواند بايد خود را به هر قيمتي شده به سيّدالشّهدا(ع) برساني ولو اينكه اين دو ركعت نماز را نخواني ولو همه‌ي قرض عالم روي دوش تو باشد، تا بروي قرضت را بدهي كار تمام شده است.

در هر صورت، اين آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملي است كه موجب جدا شدن افراد مختلف، از سيّدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.

پي‌نوشت‌ها:

[1]  ـ ابن طاووس، لهوف، ص 88، ترجمه‌ي رجالي تهراني.

[2]  ـ نقل شده كه پدر ابوبكر، ابوقحافه، به پسرش گفت اگر بنا بر سن باشد من از تو پيرتر هستم.

[3]  ـ عموي امام رضا(ع) و احتمالاً همان كسي هستند كه در گلزار قم مدفونند.

[4]  ـ سوره‌ي نحل (16)، آيه‌ي 44.

[5]  ـ سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 19.

[6]  ـ سوره‌ي آل عمران (3)، آيه‌ي 31.

[7]  ـ سوره‌ي بلد (90) آيه 10؛ انسان را به راه خير و شر هدايت كرديم.

[8]  ـ سوره‌ي انعام (6)، آيه‌ي 112.

[9]  ـ خود اين سخنان، حجت عليه آنها است. شما كه مي‌دانيد سيّدالشّهدا(ع) كسي است كه اگر برود زمين از حجت خالي مي‌شود چرا او را تنها گذاشتيد؟

[10]  ـ محدّث قمي، مفاتيح‌الجنان، ص 1015.

کد خبر:72297 -رجانیوز

عبرتهای عاشورا برای جامعه منتظر نوشته "اسماعیل ناصری"

عاشورا عظيم ترين ، حماسي ترين و ناب ترين انقلاب تاريخ اسلام است انقلاب عصر ظهور ، كامل ترين و اخرين انقلاب تاريخ انسان.

انقلاب دوم ، عصر ظهور تداوم انقلاب عاشورا است.انقلابي ستم سيز ، عدالت خواه و آزادي بخش ،انقلابي براي نشر معروف زدودن لايه هاي جاهليت و معرفي اسلام در هياتي نو شفاف و شسته از غبارهاي تحريف و انحراف و فريب.

امام باقر (ع) در توصيف قيام موعود گفته است: يهدم ما كان قبله كما هدم رسول الله امر الجاهليه و سيتانف الاسلام جديدا مهدي (عج) هر آن چه را پيش از او بوده فرو مي ريزد آن گونه كه رسول خدا امور جاهليت را در هم ريخت و اسلامي تازه را آغاز خواهد كرد.
اگر انقلاب موعود پيوند و همساني و يگانگي با انقلاب كربلا مي يابد و چشمه سار زلال اين خيزش از آن سرزمين عطش زده سيراب مي ود بي ترديد شباهتي ميان همه ي عناصر اين دو انقلاب مي توان يافت . در دعاي ندبه مهدي (عج) (طالب) خون كربلا معرفي مي شود و در زيارت نامه ها آرزوي همه ي مشتاقان بي تاب عصر ظهور آن است كه در ركاب مهدي (عج) به طلب ثار حسين (ع) بر خيزند و انتقام مظلوم كربلا را از بدادگران باز گيرند.

در حديث معراج خداوند پس از بيان شهادت امام حسين (ع) به پيامبر فرمود : ثم اخرج من صلبه ذكرا انتصر له به ... يلما الرض بالعدل و يطبقها بالقسط يسير معه الرعب يقتل حتي يشك فيه ( آن گاه از تسل او امام حسين (ع) مردي را بر مي انگيزم كه انتقام خون او را بستاند زيمن را از عدل و قسط سرشار سازد ترس و رعب (در قلب ستمكاران)هم پا او شيش رود و آن گونه بيدادگران را بكشد كه برخي در او شك و نرديد كنند.)

مطالعه انديشه در ويژگي هاي مشترك اين دو نهضت و يافتن وجود و ابعاد همگون اين دو روبداد بزرگ محور و موضوع اين نوشتار نيست آن چه در اين مقاله در پي ان هستيم تبين ويژگي هاي مشترك ياران اين دو حادثه ژرف و شگرف است تا همه ما كه شوق همراهي آن عزير را داريم و بي تاب همگامي در ركاب او بدانيم كه با كدام فضيلت ها و عظمت ها مي توان همراه او شد و هم افق صحابه ي بزرگوار او گرديد:

1- بصيرت و بينش

بينش نگاه همه سو نگرانه ، دقيق و عميق است نگاهي كه از لايه هاي بيروني بگذرد و به درون راه يابد نگاهي كه ان سوي حادثه ها را بكاود و متناسب با دريافتي كه محصول اين تعمل و روشن بيني است تصميم بگيرد و عمل بكند بصيرت انچنان عنصر مهم و تعين كننده اي در عرصه ي حيات اجتماعي ، فرهنگي و سياسي است كه علي (ع) سلاح كاراي خويش در هنگامه ي هجوم دشمن و خيزش خطر را تنها و تنها يك چيز مي داند بصيرت .(( الا و ان الشيطان قد جمع حزبه و استجلب خيله و رجله و ان معي لبصيرتي))

آگاه باشد كه شيطان سواره و پياده اش را فرا خوانده و بر شما تاخته در چنين موقعيتي بصيرت و بينش من با من است در بيان قرآن ، گروهي فاقد بينش و بصيرت هستند ((و اين تدعوهم الا الهدي لا سيمعو و تريهم ينظرون اليك و هم لا يبصرون))

اگر به هدايت دعوتشان كنيد ، گوش به سخنانت نمي سپارند مي بيني كه به تو مي نگرند اما بينش و بصيرت ندارند.

نگاه هاي دوخته اما تهي از روشني ، چشمهايي كه خيره مي نگرند اما به شناخت و ديده نمي رسند ، چنين كساني در تاريكي مي يمانند و به سياهي و تاريكي تن مي دهند گروهي شمشيرشان بر بصيرتشان حكومت مي كند . ((حملو اسيافهم علي بصائرهم))

شمشيسر نماد قدرت است ، يعني كساني هستند كه با رسيدن به قدرت موقعيت ، نگاه حق بينشان بسته مي شود داشته ها ، فرصت تماشاي حق را از آنها مي گيرد خود بين و كوته بين مي شوند و غرور آنچه دارند ، به اسارت (اكنون )(همين لحظه) شان مي كشانند و از رويت (آينده ) و انديشيدن به فردا باز مي ماند اما گروهي هستند كه بينش و بصيرت آنها بر شمشيرشان حكومت مي كند موقعيت و قدرت به پرتگاه غرورشان نمي كشاند وشمشير تدبيرشان را نمي شكند وحملو بصائرهم علي اسيافهم

كربلا قصه مردان و زناني است كه بصيرتشان چراغ راهشان و بينش ژرف و زلالشان ، كشتي عبور آنها از طوفانهاي درون و بيرون است وقتي امام عاشورا ، دشواري نبرد گوشزد كرد و به تيغ هاي تيز و شمشيرهاي قساوت اشارت نمود ياران عاشق صادق گفتند انا علي نياتنا و بصائرنا ( ما بر نيت ها و بصيرت هايمان هستيم) يعني انگيزه هاي ترديد ناپذير و بصرت هاي هاي ژرف ما را به كربلا آورده است و خطر و شمشير و مرگ ، سستي و تزلزل را در اراده هايمان نمي افريند همين ويژگي در جان و روح صحابه مهدي (عج) تموج و جريان دارد آنان با بصيرتشان با امام خويش همراه و همگام مي شوند و در لحظه هيا هول و خطر عاشقانه و صادقانه به ميدان مي آيند و خندان و شكوفا چون صحابه كربلا از حريم دين دفاع مي كنند رشيد هجري بزرگ صحابه علي (ع) در پاسخ دخترش كه به او كفت پدر در انجام تكليف كوشش مي كمني فرمود دختركم درآينده مردماني بيايند كه همان بصيرتشان كه آنان در امر دين خود دارند از اين كوششي كه ما مي كنيم افضل و برتر است

2- پذيرش عارفانه و عاشقانه

ره توشه ي سالكان و مجاهدان راه حق معرفت و محبت است عبور از سنگلاخ ها عقبه ها و جاده هاي خطر خيز و دشوار؛ راه شناسي مي خواهد و عشق ورزي.شناخت راه،راهرو را آمادگي رواني مي بخشد و عشق و شوق رسيدن و تاخي ها و ناهمواري ها را آسان مي سازد.

صحابه ي عاشورا جاني مهذب و عاشق و نگاهي حقيقت بين و روشن دارند و به همين دليل تسليم محض و پيروان سر سپرده خونباري هستند كه در انتظارشان نشسته است.امام عاشورا حتي در شب عاشورا درها را مي گشايد تا جانهاي متزلزل،دل هاي مردد بروند.در منزل زباله-يكي ازمنازل مسير مكه به عراق-وقتي خبر شهادت سفير فداكارش عبدالله بن يقطر رسيدامام همگان را جمع كرد و نامه اي را كه در آن خبر شهادت عبدالله بود در دست گرفت و فرمود: ((اما بعد فقد اتا نا خبر فضيع قتل مسلم بن عقيل و هاني بن عروه و عبدالله بن يقطر و قد خذلتنا شيعتنا فمن احب منكم الا نصرق فلينصرف ليس منا ذمام))

خبري درد ناك رسيده است كه مسلم بن عقيل و هاني بن عروه و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيده اند.شيعه را شكسته و خوار ساخته اند.هر كدام از شما سر بر گشتن دارد بر گردد كه ما رشته بيعت از گردن او بر داشتيم.

امام در تمام راه به پالايش ياران مي پردازد تا تنها عاشقان و عارفان بمانند،آنان كه در راه تحقق آرمانهاي الهي عاشقانه گام بر دارند و با معرفت امام ،چون و چرا و ترديد نشناسند.

در كربلا آخرين پرسش ياران،آن گاه كه خونين تن و پاره پاره افتاده اند اين است كه:اوفيت يابن رسول الله؟(اي فرزند رسول خدا آيا به عهد خويش وفا كنم؟و پاسخ امام اين است كه نعم انت امامي في الجنه ((تو پيش از من به بهشت رسيده اي.

جان ياران عاشورا از معرفت لبريز است و جام وجودشان از محبت سر شار.در نهايت تشنگي،در محاصره ي تيغ ها،در فضايي كه مرگ خيز و آتش ريز است،حماسه هاي شور انگيز را رقم مي زنند و بي هراس از خطر به مبارزه مي ايستند.

اين ويژگي نيز در صحابه مهدي (عج) مي فرمايد: الا و ان من ادركها منا يسري فيها بسراج منير و يحذو فيها عليمثال الصالحين ليحل فيها ربقا و يعيق رقا و يصدع شعبا و يشعب صدعا في ستره عن الناس لا يبصر القائف .... بعد الصبوح

(آگاه باشيد هر آن كس كه فتنه هاي آينده را در يابد با چراغي روشنگر در آن كام مي نهد و بر همان سره و روش پيامبر و امامان رفتار مي كند تا گره ها را بگشايد بردگان و ملت هاي اسير را آزاد سازد جمعيت گمراه و ستمگر را پزاكنده و حق جويان پراكنده را جمع آوري سازد.

مهدي (عج) سال هاي طولاني در پنهاني از مردم به سر مي برد آن چنان كه اثر شناسان اثر قدمش را نمي شناسند گرچه در يافتن اثر و نشانه هاي ايشان تلاش فراوان شده است سپس گروهي براي در هم كوبيدن فتنه ها آماده مي گردند و چونان شمشير ها صيقل مي خورندديدگانشان با قرآن روشنايي گيرد و در گوش هايشان تفسير قرآن طنين افكند و در صبحگاهان و شامگاهان جام هاي حكمت سر مي كشند

تنها حمكت نوشان و تفسير نيوشان مي توانند همپاي موعود فتنه ها را بشكنند و در دروغ و فريب را در هم كوبند آنان كه از چشمه سار قرآن سيراب مي شوند و در معرفت قرآني دارند دشمن شناسندو پايدار در عرصه جهاد و ايثار در كربلا امام يك شب امام و مهلت مي طلبد و مي گويد ما شيفتگان عبادت و زمزمه قرآنيم و شب عاشورا فضا عطر آميز از نسيم نفس هاي قرآني و دلاويز از زمزمه هاي عاشقانه و عرفاني سات . هر آن كس با عاشورا آشناست و بي تاب ظهور و حضور در جمع صحابه ي مهدي (عج) است با حكمت و معرفت قرآني همدم است كه بي معرفت قرآني نه عاشورا ،عاشورا مي شد و نه حكومت مهدوي محقق مي شود.
نكته ظريف و مشترك در ميان صحابه ي دو انقلاب عشق ورزي به قرائت قران است در وصف شب عاشورا گفته اند(لهم دوي كدوي النحل) (زمزمه ي خيمه ها چون زمزمه كندو ي عسل بود) و در وصف امامان ياران موعود نيز گفته شده است كه چشم روشنايي ها تنزيل و نغمه دلپذير و گوش نواز زندگي شان تفسير قرآن است(تجلي بالتنزيل ابصارهم و يرمي بالتفسير في مسامعهم) (آيا جز اين است كه تلاون قران آرامش مي بخشد و جان را از طمانينه لبريز مي كند و در پرتو همين آرامش و طمانينه طوفان ها و بحران ها را مي توان شكست و به ساحل امان و امن مي توان رسيد؟)

3- شيفتگان شهادت

كربلا مقتل عاشقان و مشهد شهيدان پاك است.

هلال بن نافع از صحابه ي پر شور كربلا مي گويد :شب عاشورا امام نابهنگام از خيمه ها بيرون آمده دور شد من به اونزديك شدم و گفتم فدايت شوم از اين كه در شب به طرف لشگرگاه اين ستمگر بيرون امدي نگران شده فرمود: هلال آمدم تا اين پستي و بلنيدي ها را وارسي كنم نكند فردا آنان به ما حمله كرده درگير شويم كمين گاهي براي هجوم آنان به خيام ما باشد سپس برگشت و در حالي كه بازوي چپ مرا گرفته بود فرمود: همان شب است! همان شب است! به خدا سوگند .عده اي سات كه تخلف بردار نيست سپس فرمود : هلال ! چرا هم اينك از ميان اين دو كوه نمي روي كه خود را برهاني . من روي قدم هاي امام افتادم و عر ض كردم : در آن صورت مادر هلال در سوگش بنشيند سرورم شمشيرم با هزار شمشير واسبم با هزار اسب برابر است به آن خدايي كه همراهيتو را بر من منت نهاد از تو جدا نمي شوم تا اين كه هر دو از كارزار بازمانند سپس امام از من جدا شد و به خيمه ي خواهرش زينب رفت . من در اين اميد كه از خيمه زود بيرون مي آيد كنار خيمه ايستادم . زينب به استقبال امام آمدبالشتي گذاشت و امام نشست و با او رازي گفت چيزي نگذشت كه اشك زينب جاري شد و عرض كرد : برادر جان ! آيا من قتلگاه تو را مي بينم و با اين همه دشمنان كينه اندوز بانوان و كودكان وحشت زده را همراهي مي كنم اين مسئوليتي سنگيني است ديدن اين قتلگاه اين جوان پاك و زيبارويان بني هاشم بر من گران خواهد بود سپس عرض كرد: برادر جان ! آيا نيات اصحاب خود را آزمودي ؟ نگرانم كه وقت درگيري و برخورد نيزه ها تنهايت گذارند.

امام گريست و فرمود: (اما و الله لقد هنرتهم و بلوتهم و ليس فيهم الا الاشوش الاقعس ويستانسون بالمنيه دوني استيناس الطفل بلبن امه) به خدا سوگند ايشان را از خود راندم در ان جز دلاوران و والا گوهران پايدار كه به كشته شدن در ركاب من همانند كودك به شير مادر مانوسند حضور ندارند.

صحابه عاشورا جاني مهذب و عاشق و نگاهي حقيقت بين و روشن دارند و به همين دليل تسليم محض و پيروان سر سپرده سرنوشت خونباري هستند كه در انتظارشان نشسته است.

شيفتگي به شهادت از چشمه سار معرفت سيراب مي شود . شيفتگي به شهادت مرگ است كه ان سوي عالم خاك را شهود ركده باشد و با يقين به انتخاب پرداخته و جان بهميدان آورده باشد .شيفتگي به شهادت درك عميق معامله اي است كه يك سو خدا (خريدار)يك سو انسان(فروشنده) كالا (جان )و بها ( بهشت وصل)باشد با اين معرفت و شهود انسان مي تواند عاشقانه در باران تير و شمشير و خطر بايستد و خندان و شكوفا فاتح معقد صدق باشد.

جان ياران عاشورا از معرفت لبريز است و جام وجودشان از محبت سرشار در نهايت تشنگي در محاصره تيغ ها در فضايي كه مرگ خيز و آتش ريز است حماسه هاي شور انگيز را رقم مي زنند و بي هراس از خطر به مبارزه مي ايستند.

4- عشق ورزان به امامت و ولايت

ياران عاشورا بي بهانه اند بر سر جان چانه نمي زنند و در هر چه اما شان مي گويد مي خواهند ترديد روا نمي دهند در بسياري از رجزهاي صحابه دفاع از اهل بيت دفاع از حريم امامت و عشق ورزي به ابا عبد الله الحسين محور اصلي است .

لحظه هاي شهادت نيز به دست محبت امام و زانوي مهربان او مي انديشند كه تا بهشت بدرقه شان كند.در هنگام نبرد جونان پروانه گرد امام مي چرخيدند و جان خويش را سپر او مي ساختند . سعيد بن عبدالله در هنگام نماز اباعبدالله الحسين جان سپر تيرها كرد هر تيري كه به قصد عضوي از اعضاي ابا عبد الله الحسين رها مي شد سعيد همان عضو خويش را روياروي تير قرار مي داد و در پايان نماز ابا عبد الله الحسين با بدني كه تيرها آن را پوشانده بود مقابل امام افتاد و امام گرماي محبت خويش را به پيشاني اش بخشيد و مژده وصل بهشت و پيامبرش را داد.

كربلا صحنه عشق ورزي به نام حسين است . ياران ابا عبد الله الحسين آشنا كه راه و سيرت ابا عبد الله الحسين را عارفند به نام او ياد او و همراهي او سرخوشند و از عشق او سرشار . صحابه عاشورا باديدن امام تواني تازه يافتند همچون خود امام بي هراس مي جنگيدنددر آخرين زمره نيز نسيم ياد ابا عبد الله الحسين لبهايشان را متبرك و متبسم مي ساخت.

ياران مهدي (عج) نيز چنين سيرت و صفاتي دارند.به امام عاشقند و عشق و شيفتگي خود را به هر بهانه و هر جا نشان مي دهند امام صادق مي فرمايند: و رجال كان قلوبهم زبر الحديد لا يشوبها شك في ذات الله(( اشد من الحجر لو حملو علي الجبال لازالوها لا يقصدون براياتهم بلده الا خربوها.كان علي خيولهم العقبان .... اذا سارو يسير الرعب امامهم مسيره شهر يمشون الي المولي ارسالا بهم ينصر الله امام الحق))

(يارن مهدي (عج) مرداني اند پولاد دل و همه وجودشان يقين به خدا ، مرداني سخت تر از صخره ها اگر به كوهها روي آرندآنها را از جاي مي كنند درفش پيروز گر آنان به هر شهر و دياري روي نهد آنجا را به سقوط وادارد گويي آن مردان عقابان تيز چنگالند كه بر مركب ها سوار شده اند.....اين شير اوژنان به شب هنگان نخوابند و زمزمه قرآن و مناجات خويش چون صداي زنبوران عسل در هم اندازند و تا بامداد به عبادت خداوند خويش مي پردازند. و بامدادان سوار بر اسب باشند. انان راهبان شب و شيران روز و انانند گوش به فرمان امام خويش و چنان چون مشعل هاي فروزانند و دل هاي منور آنان بسان قنديل هاي نور در سينه هايشان آويخته است اين مردان تنها از خدا مي ترسندو فرياد لا اله الي الله و الله اكبر آنان بلند است و همواره در آروزوي شهادت و كشته شدن در راه خدايند. شعار آنان يالثارات الحسين است .بياييد به طلب خون حسين و ياران حسين! به هر سور روي آرند ترس از آنان پيشاپيش در دل مردمان افتد و تاب و مقاومت را از همه بگيرد اين خدايان دسته دسته به سوي خداوند يا امام خويش روي ارندو خدا به دست انان امام حق را ياري كند.)

در توصيف ياران امام مهدي (عج) معلوم مي شود كه انان امام را چون نگين در بر گيرند . گوش به اشارت و فرمان او مي سپرند و جان هديه ي راه و ركابش مي سازند در كربلا وقتي مسلم بن عوسجه به بالينش رسيد خون محاسن سپيد مسلم را گلگ.ن كرده بود آخرين رمق و آخرين نفس ها بود حبيب از او پرسيد : وصيتي داري مسلك گفت: رحمت خداوند بر تو باد من تنها يك سفارش دارم و در حالي كه با دست به امام اشاره مي نمود گفت سفارشم اين است كه در راه او جان فشاني كني حبيب گفت : به خدا سوگند كه چنين خواهم كرد

عشق بازي ياران ابا عبد الله الحسين در شب عاشورا و در ميدان داغ كربلا در نهايت عطش شنيده ايم . همين ويژگي را در ياران مهدي (عج) بر اساس همين روايت مي يابيم مرداني شير اوژن زمزمه گر عاشق كه به رسم تبرك و تيمم دست بر زين اسب امام مي كشند و به شوق شهادت از امام مي خواهند كه دعا كند حلاوت و شيريني شهادت را زودتر درك كنند.

5- دين داري ، دين دار و دين يار

نهضت و حركت ابا عبد الله الحسين و يارانش براي اصلاح دين زدودن غبارهاي تحريف و بدعت هاست . ابا عبد الله الحسين در وصيت نامه ي خويش كه به دست برادرش محمد حنفيه مي سپارد به اين ويژگي و هدف اشاره دارد : ((خرجت لطلب الاصلاح في امه جدي اريد ان امر بالمعروف و انهي عن المنكر))

من در خيزش و قيام خويش قصد اصلاح امت جدم و امر به معروف و نهي از منكر دارم.

در روز عاشورا نيز دليل گريز عافيت طلبان و عدم جان فشاني در راه دين را تبيين كرد و فرمود: مردم برده و اسير دنيا هستندو دين تنها لقلقه زبان آنهاست پس انگاه كه به آزمون كشيده شونددين داران كم مي شوند (همان ها كه دين را براي معيشت خويش مي خواستند و پيش از آزمون به ظاهر مدافع سينه چاك بودند)

در عصر عاشورا پيش از برپايي نماز عاشقانه و عارفانه امام پس از دعوت باقي مانده به جهاد و شهادت و مژده ي بهشت و ديدار علي (ع) و فاطمه(س) در بهشت فرمودند: ((فحاموا عن دين الله و ذبو عن حرم رسول الله)) از دين خدا حمايت و از حرم پيامبر خدا پاسداري كنيد.

كربلا كوشش پاكان و جوشش خون هاي پاك براي صيانت از دين نگاهباني از ارزش ها و فضيلت ها گسترش دين و ستيز ابا عبد الله الحسين دين ستيزان است.

امام زين العابدين خطاب به ابو خالد كابلي در وصف يارن مهدي (عج) و دين خواهي و ميزان تلاش انان در راه تحقق آرمان هاي ديني مي فرمايند:اي ابوخالد ! مردماني كه در روزگار غيبت به سر مي برندو منتظر از مردمان همه زمان افضلندزيرا كه خداوند متعال به انها خرد و فهم و معرفتي داده كه خيبت مهدي (عج) براي آنها مانند حضور است( يعني با اينكه امام را در عصر غيبت نمي بينند از نظر ايمان و تقوا و پايداري گويي در زمان ظهور به سر مي برند و امام خود را مي بينند)اين مردم را كه در چنان روزگاري زندگاني مي كنند خدا مانند سربازان پيكارگر صدر اسلام قرار داده است .همانان كه در ركاب پيامبر (ص) شمشير مي زدند و پيكار مي كردندآنان اخلاص پيشگان حقيقي و انانند شيعيان واقعي و انانند كه در نهان و عيان مردم را به دين خدا دعوت مي كنند.

بي ترديد اين ويژگي در همان اندازه و افق و فراتر از ان در عصر ظهور و در سيرت و رفتار ياران مهدي (عج) تحقق مي يابدهمان ياراني كه پيش از اين در توصيف شان گفته شده : لا يشوبها شك في ذات الله ...بهم ينصر الله امام الحق(مرداني همراه امامندكه شك و ترديد در ذات پروردگار با وجودشان آميخته نيست و مهدي (عج) با چنين ياران و همراهان ياري مي شود)

آنان كه سر همراهي و هم ركابي مولاي خويش را دارند بايد دين فهم و دين شناس ، شيفتگان مكتب باورمندان عميق قران و عترت و فداكاران پاكباز راه دين باشند.

6- تدبير ، روشن بيني در برنامه ريزي

انقلاب عاشورا آن چنان دقيق برنامه ريزي شده كه هر جز حركت و هر بخش از آن گويي عضوي از يك اندام است كه تفكيك و جدايي آن از كل پيكره ممكن نيست ئ تنها در درون همان پيكره معنا و مفهوم مي يابد برنامه ريزي عاشورا در نحوه ي رزم نوع سخن گفتن ترتيب افراد به ميدان از اجزاي قابل توجه اين برنامه است.

حركت پس از عاشورا و برخورد سخنراني ها و شيوه هاي تحقير عبيدالله و يزيد . دو عنصر مستكبر و مغرور و تباه.نيز از بخش هاي قابل توجه و مورد تعميق برنامه نهضت حسيني است .مطالعه نهضت حسيني نشان مي دهد كه امام در هر منزل برنامه ريزي مي كند با تدبير و ظرافت كامل بر آمادگي رواني و روحي و دانش ياران ميافزايد و مراحل به را تبيين و روشن مي كند تا هر كس بداند در كجاي اين برنامه بزرگ مي تواند باشد يا اگر نتواند باشدسر خود گيرد و از كربلا بيرون آيد.

نهضت بزرگ موعود نيز با تدبير و برنامه ريزي همراه است.

چه در حركت مهدي (عج) چه در مظاهر و شعاير مانند لباس سلاح نوع حركت و حتي شعار آن بزرگوار ، برنامه دقيق و عميق او را مي توان يافت.معماران كربلا و صحابه ابا عبد الله الحسين در رزم خوش تدبير و برنامه دارند و ياران و همراهان مهدي (عج) نيز . اگر اصلاح برنامه ابا عبد الله الحسين است برنامه مصلح بزرگ و ياران او نيز هست. ان الارض يرثها عبادي الصالحين

برنامه مهدي (عج) و يارانش پايان دادن به تباهي و سياهي و گسترش قسط و عدل است. مهدي (عج) فرياد رسي است كه خداوند او را بفرستد تا به فراد عالم برسد... ياران قائم به سراسر جهان پانهند و همه جا قدرت را در در دست گيرند.

همه كس و همه چيز را مطيع انان مي شودحتي درندگان صحرا و مرغان شكاري همه و همه رضاي و خشنودي آنان را بطلبند.شادي و شادماني يافتن به اين پيام آوران دين و صلاح و عدالت تا بدان جاست كه قطعه اي از زمين بر قطعه اي ديگر مباهات دارد كه يكي از ياران مهدي (عج) بر آن جا پا نهاده است.

برنامه ي كربلا رويارويي با ظلم بازگرداندن به سيرت پيامبر (ص) و علي (ع) اصلاح امت و امر به معروف و نهي از منكر بود و برنامه مهدي (عج) نيز چنين است.

ياران مهدي (عج) چون صحابه عاشورا ميثاق پاكبازي و فداكاري در راه آرمان هاي دين ستيز با سياهكاران و دفاع از حريم قران و اهل بيت دارد. آنان مدير و مدبرندبرنامه ريزاني بصير و گردانندگاني خبير كه پاي اراده شان را هيچ خطري نمي لرزاند و عزم سترگ شدن را هيچ طوفاني بر نمي آشوبد.

خدايا! توفيق درك و همراهي شان را عنايت فرما

منابع و ماخذ:

1- الغيبه – نعماني – موسسه الاعلمي – بيروت – 1403 ه ق ص 152

2- الزيارات – ابن قولويه – نجف – 1356 – ص 332

3- نهج البلاغه – ترجمه دكتر جعفر شهيدي – شركت انتشارات علمي و فرهنگي – چاپ بيستم – 1380 – ص 14

4- قرآن كريم

5- پيروزي در سيماي شكست – غلامحسين رفيعا – حوزه هنري – 1378 – چاپ اول

6- در فجر ساحل – محمد حكيمي – چاپ نهم – بي تا – دفتر انتشارات اسلامي

7- نفس الهموم – ابوالحسن شعراني – تهران -انتشارت علميه اسلاميه – 1374 8- نهج البلاغه – ترجمه محمد دشتي – قم – موسسه فرهنگي تحقيقاتي امير المومنين – 1379

9- فرهنگ جامع سخنان امام حسين (ع) – ترجمه علي مويدي – قم – نشر معروف –1377

10- خورشيد مغرب – محمد رضا حكيمي – دفتر نشر فرهنگ اسلامي – چاپ 20 1380

11- ياران امام حسين – علي محمد دخيل –انتشارت فرهنگ و هنر - چاپ اول 1369

12- اولين مقتل سالار شهيدان –سيد علي موسوي جزايري – انتشارات بني زهرا – قم– 1378

13- تحف العقول – ابن شعبه حراني – قم موسسسه النشر الاسلامي – 1404 ه ق

14 -موسوعه كلمات امام حسين – قم دارالمعروف – 1374

آیت الله مصباح:تفکری غلط در مورد امام حسین (علیه السلام)

به گزارش مرکز خبر حوزه رییس موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، شب گذشته در دیدار جمعی از پرسنل نیروی دریایی سپاه پاسداران با تسلیت ایام عزاداری سید الشهدا (ع) و با تاکید بر بهره برداری از این دریای بی کران گفتند: همه می دانیم که از پیامبر (ص) و ائمه (ع) مطالب بسیار عجیبی درباره امام حسین (ع) نقل شده است، اما گاهی در اثر ضعف علمی و بعضی از شبهه های شیطانی، جمع این مسایل با یک سلسله مباحث دینی و حتی نصوص قرآنی مشکل می شود.

آیت الله مصباح یزدی افزودند: قرآن می فرماید« اگر کسی سرسوزنی کار خوب یا بد انجام دهد ثمره اش را خواهد دید» و روایات می گویند که اگر قطره اشکی برای امام حسین (ع) ریخته شود تمام گناهان انسان می ریزد و یا با یک زیارت سیدالشهدا (ع) هزار حج عمره برای او نوشته می شود.

معظم له ادامه دادند: عکس العمل افراد در مقابل این مسئله متفاوت است، اما آنچه ما قائلیم و حق هم همین است که هر آن چه پیامبر (ص) و ائمه (ع) فرموده‌اند درست است.

*اگر سیدالشهداء زیر سؤال برود اسلام نابود می‌شود

عضو خبرگان رهبری با اشاره به این‌که باید روحیه تسلیم در نسل جوان را به خوبی به وجود آورد و دلایل قانع کننده برای آنان بیان کرد، خاطرنشان کردند: اگر ما از این شبهات غافل باشیم و برای نسل جوان درباره این آیات و روایات تردید ایجاد شود، محرم و صفر و عزاداری‌ها و نام سید‌الشهدا‌(ع) زیر سوال برود، برای اسلام چیزی باقی نخواهد ماند.

*اهتمام بزرگان به خواندن زیارت عاشورا

ایشان با بیان این‌که اولیا الهی و بزرگان دین و بسیاری از مراجع تقلید به خواندن زیارت عاشورا اهتمام داشتند و دارند، اضافه کردند: زمینه تزلزل فکری در جوان وجود دارد، اما خداوند در جوانان ما نورانیت و گرایشی به اسلام قرار داده که بی‌نظیر است؛ به طوی که باعث نجات ملت می‌شوند.

عضو خبرگان رهبری ادامه دادند: ارزشیابی اسلام با سایرین متفاوت است، دیگران ارزش‌ها را با کمیت‌ها و مسایل مادی می‌سنجند، اما در اسلام اصلی‌ترین ارزش در نیت است.

آیت الله مصباح یزدی با بیان این‌که بعضی‌ها وقتی کار ادیسون را با یک روحانی می‌سنجند که در گوشه‌ای کار دینی انجام می‌دهد می‌گویند که ادیسون به میلیارد‌ها انسان خدمت کرده است، اظهار داشتند: خداوند به نیت انسان توجه می‌کند که نیت آنان در انجام کار چیست و بر اساس آن ارزش قائل شده و نمره می‌دهد.

*در ارزشیابی‌ها تجدیدنظر کنیم

رییس موسسه آموزش و پژوهش امام خمینی‌(ره) با اشاره به این‌که مقیاس ارزشیابی خداوند با ما بسیار متفاوت است، یادآور شدند: ما ارزش را در چیزی می‌دانیم که خدا به آن اهمیت نمی‌دهد، باید در ارزشیابی‌ها تجدید نظر کنیم؛ چرا که ارزش هر چیزی به اندازه‌ای است که آدم را به خدا مرتبط کند.

عضو خبرگان رهبری، سیدا‌لشهدا‌(ع) را بهترین راه ارتباط با خدا بیان کرده و افزودند: خداوند مبدأ بی‌نهایت همه ارزش‌ها است، سر سوزنی ارتباط برقرار کنیم، با بی‌نهایت ارتباط قرار کرده‌ایم که این ارتباط آن‌قدر ارزش دارد که با اختراع و وقف صدها ساختمان و پیداکردن درمان سرطان‌ها قابل مقایسه نیست.

*همه به امام حسین (ع) عشق می‌ورزند

آیت الله مصباح یزدی خاطرنشان کردند: هیچ راهی در عالم سراغ نداریم که راحت‌تر و آسان‌تر برای مردم از ارتباط با امام حسین‌(ع) باشد، مسلمان، مسیحی، کافر، سنی، شیعه، همه به اباعبدالله‌الحسین (ع) عشق می‌ورزند و نسبت به آن حضرت محبت دارند.

ایشان اضافه کردند: برهمن‌های هندوستان که از اقشار برتر جامعه هند محسوب می‌شوند و بت‌پرست هستند، اسم خود را برهمن حسینی گذاشته‌اند و افتخارشان این است که عاشق امام حسین‌(ع) هستند.

*خیال باطل برخی افراد!

آیت الله مصباح یزدی با بیان این‌که فطرت انسان از ظلم بدش می‌آید و بالاترین ظلم در عالم ظلم به سید‌الشهدا‌(ع) است، گفتند: ما امام حسین‌(ع) را دوست داریم، چون خداوند او را دوست دارد و یک یا حسین گفتن از هزاران عبادت شبانه‌روزی بالاتر است، اما گاهی بعضی خیال می‌کنند امام حسین‌(ع) دکانی در برابر خداوند باز کرده، این نوع خیال‌ها فریب شیطانی است اباعبدالله‌الحسین (ع) انتظارش این بود که در راه خدا فدا شود و نماز را در دنیا بر پا نماید.

*گریه بر سیدالشهداء، علاج همه دردها

ایشان با بیان این‌که گریه برای سید‌الشهدا‌(ع) می‌تواند علاج دردها باشد، اما نه هر گریه‌ای!، افزودند: گریه با معرفت می‌تواند علاج درد باشد، چرا که ابن سعد هم تحت تاثیر قرار گرفت و گریه کرد ولی گریه او با معرفت نبود.

معظم له با اشاره به این‌که چطور می‌شود برای سیدالشهدا‌(ع) این همه اشک ریخت، گناهان پاک شود و یک زیارت امام حسین‌(ع) برابر هزار حج باشد، یادآور شدند: این‌ها از عشق به حسین‌(ع) است که این عشق جلوه‌ای از عشق به خدا است، ما باید سعی کنیم معرفت، عشق، و محبت به سید‌الشهدا‌(ع) که یک بنده عزیز خداست را تقویت کنیم.

*بزرگراهی که انسان را به خدا می‌رساند

عضو خبرگان رهبری با بیان اینکه خداوند هیچ بزرگراه و شاهراهی وسیع‌تر و پرحجم‌تر از امام حسین‌(ع) برای رسیدن به خود نیافریده است و ما باید قدر این نعمت را بدانیم، گفتند: انقلاب اسلامی یکی از این نعمت‌های بی‌نظیر است که کشور ما را از نوکری آمریکا به عزت رساند که همه به برکت نام امام حسین‌(ع) بود.

ایشان در پایان تصریح کردند: اگر خداوند گناه گناهکاران را به خاطر امام حسین‌(ع) بیامرزد و هر کس محبت آن حضرت در دلش باشد در قیامت آمرزیده می‌شود، هیچ تعجب نکنید، البته حکمت خداوند سرجای خودش باقی است.

السلام علیک یابنت الحسین یا رقیه خاتون(س)-ماجرای لحد وآّب

عالم جليل شيخ محمد علي شاهي ، که ازعلماي نجف اشرف بود ، به حقير ( صاحب منتخب التواريخ ) فرمود :

جد امي بلاواسطه من جناب آقا سيدابراهيم دشتي که نسب گرامي اش به سيد مرتضي علم الهدي منتهي مي شود شخصيت محترم وبرجسته اي بود که سن شريفش به نود رسيده بود. سه دختر داشت و اولاد ذکورنداشت . شبي دختر بزرگش حضرت رقيه بنت الحسين (عليه السلام) را درخواب مي بيند وبه او مي فرمايد :

« به پدرت بگو به والي اطلاع دهد که ميان لحد وبدن من آب رخنه کرده و من دراذيت هستم ، بگو بيايد لحد را تعمير کند .» دختر خوابش رابه پدرش نقل مي کند . پدر از ترس اموي ها به اين خواب ترتيب اثر نمي دهد شب دوم دختر وسطي همين خواب رامي بيند وبازپدرش ترتيب اثر نمي دهد . شب سوم دختر کوچکش همان خواب را مي بيند وبه پدرش مي گويد و بازهم پدر جرئت نمي کند. شب چهارم شخص سيد ابراهيم حضرت رقيه (سلام الله عليها) را درخواب مي بيند ومورد عتاب واقع مي شود که چرا به والي اطلاع نداده است.



سيد ازخواب بيدار مي شود و اول صبح به نزد والي شام مي رود وخوابش را براي والي نقل مي کند . والي دستور مي دهد که همه علما،صلحاي شام بروند وغسل کنند، لباس نظيف بپوشند ، پس قفل حرم به دست هرکسي گشوده شود ، او برود وقبرمطهر را نبش کند.



همه عالمان وصالحان غسل مي کنند ولباس نظيف مي پوشند .قفل درحرم فقط به دست آقا سيدابراهيم بازمي شود ، حرم را خلوت مي کنند .لحد رامي شکافند، مي بينند جسد مطهر حضرت رقيه (سلام الله عليها) صحيح و سالم است ، حتي کفن نيزتغيير نکرده است . ولي آب زيادي درميان لحد جمع شده است . سيد بدن مطهر حضرت رقيه راازميان لحد بيرون مي آورد و روي زانوي خود مي گذارد تعمير وبازسازي قبرشريف آن مخدره سه روزطول مي کشد. سيد ابراهيم درطول سه شبانه روز پيکر مقدس آن دختر معصوم ومظلوم راروي زانوي خود نگه مي دارد ومتصل گريه مي کند .فقط دراوقات نماز بدن مطهر را روي شي نظيفي مي گذارد ونماز را اداء مي کند وبازهم جسد مطهر را برمي دارد. سيدابراهيم درمدت آن سه روز ازکرامات حضرت رقيه احتياج به غذا پيدا نمي کند ومحتاج تجديد وضو نمي شود .سيد ابراهيم که تا آن روز اولاد ذکور نداشته به هنگام دفن حضرت رقيه (سلام الله عليها) به آن حضرت متوسل مي شود وازخدا مي خواهد که پسري به او عنايت فرمايد . دعايش مستجاب مي شود ودر نودوچند سالگي ازکرامت حضرت رقيه (سلام الله عليها) صاحب فرزندي مي شود که او را سيد مصطفي نام مي گذارد . والي شام ،گزارش کامل اين حادثه رابه سلطان عبدالحميد مي نويسد . او نيزتوليت حرم مطهر حضرت رقيه (سلام الله عليها) حضرت زينب (سلام الله عليها) وديگر اماکن متبرکه شام را به سيد ابراهيم واگذارمي کند و پس ازدرگذشت سيد ابراهيم توليت ان به سيد مصطفي پسرش و بعد از ايشان به فرزندش سيد عباس رسيده است . اين حادثه جالب وشگفت انگيز درحدود سال 1280ه. ق واقع شده است .